
![]() |
![]() |
|
| جواد اسدیان |
|
این شعر، سـرودۀ دوست از دست رفتـه ام، رامین مولائی است که اگر دِقش نمی دادند و نمی مـردُوندندش، حالا حالا ها زنـده بود و در کنار ما. من حـضـورش را هنــوز گـاهی در خـواب احساس می کنـم و در بیـداری هـم ساعـتی نیست کـه چهرۀ مهربانش را در قابِ خاطر نبینم. نام و یادش گرامی باد!
رامین مولائی
قاب عکسی است مرا از وطنم، خون آلود، بشکسته، خالی مانده از تصویر به مسیر شب و روز آویزان هول انگیز.
هر شب و هر روز دهشت خیز، می درخشد ماهِ این یلدا می دمد خورشید بی فردا منعکس در قطره ای لبریز از توفان تا ببارد باز این زنجیر از خم مژگان در سکوت قاب. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:0 توسط جواد اسدیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
جواد اسدیان
|
| پیوندها |
|
در سوگ آبی ی آب ها سهراب مختاری نیماد نیماد |
|
RSS
|