تبليغاتX

دایره ای بر آب - حضور خلوتِ مرگ
جواد اسدیان
                                                                        

                                                                             

                                                                                      جواد اسدیان 

                                                                      آدینه، ششم فوریه 2009

 

 

حضور خلوتِ مرگ

تأملی کوتاه بر واپسین روزهای رامین مولائی، سینماگر برجسته و یکی از پیشکسوتان سینمای مدرن ایران

 

 

هر گاه رامین، مدیدی زنگ نمی زد، خیالم راحت بود که با اعصاب راحت به کار وبلاگ هایش می رسد. چند سال آخر را به نوشتن روی آورده بود. جز به ندرت و به ضرورت از سینما و جهان فیلم سخن نمی گفت. خاطره هایش، بویژه  با سهراب شهید ثالث چنان دور و تلخ بودند که طبع شوخ رامین جایی برای بازگویی در بارۀ فیلم و سینما نمی گذاشت.

چند شعری هم سرود که نشان از قریحه ای سرشار و نگاهی ژرف و پربار داشتند. اندک شعرهایش مانند دوربینش تأثیری درازمدت بر ذهن می گذاشتند؛ شعر " قاب عکس" او را یک بار دیگر بخوانید تا ببینید که در این باره به بیراهه نرفته ام. 

 

روزی به اشاره گفت که جواد من هم چند شعر سروده ام و به شتاب از آن گذشت. و شعرش را که دیدم، دیگر فرصتی پیش نیامد تا با او صحبت کنم. مدتی، پیش از آنکه رامین مولائی چشم بر این جهان فروبندد، یعنی چند هفته پیش از این، در مراسم یادبودی که محمد پاسدار برای مادرش برگزار کرد، رامین را دیدم. متن کوتاهی را که برای آن شب، تهیه کرده بودم، خواست که بی درنگ منتشر کند. از بازی های تلخ سرنوشت این است که  من، امروز باید در همان محل، در مراسم یادبود خود او شرکت کنم. تصورش حتا، اندوهگینم می کند.

آن شب، با هم برگشتیم. ما، نزدیک یکدیگر زندگی می کردیم؛ در محلۀ شارلوتنبورگ برلن. در راه می گفت: جواد نگاه تو به مرگ چنان انسانی و زیباست که ترس از این هیولا را از میان می برد. خواست که متن را برایش ایمیل کنم و همان شب آن نوشتۀ کوتاه را برد روی وبلاگ ها و تارنماهایی که می شناخت.

پریشب، چهارشنبه، چهارم فوریۀ 2009، با دوستانمان در اتحادیۀ Stop the Bomb  در فیلمبونۀ برلن، جلسه ای در اعتراض به حضور فیلم تبلیغی برای احمدی نژاد با عنوان " نامه هایی به رئیس جمهور" ساختۀ لوم Lom  کارگردان و مستندساز کانادایی - چک برگزار کردیم. این فیلم با دلالگی کُسلیک، مدیر جشنوارۀ فیلم برلن، در پنجاه و نهمین جشنوارۀ برلیناله به نمایش درمی آید.

در آنجا، در بارۀ جایگاه هنری و کار رامین ، کوتاه سخن گفتم.

آرمان نجم، فیلمی از عکس های رامین تهیه کرده بود که به نمایش درآمد، چنانکه فیلم دیگرش در پیوند با قتل زهرا کاظمی نیز تحسین همگان را برانگیخت. این روزها قرار بود که در پی دادخواهی اشتفان کاظمی، دادگاهی در کانادا علیه رهبران مسلمانِ حاکم بر ایران، آغاز به کار کند. نمی دانم کار به کجا کشیده شد و به کجا کشیده خواهد شد!؟ آنچه را که پریشب به اشارت بیان کردم، امروز نیز، در مراسم بدرود با رامین بازخواهم گفت و در فرصتی مناسب تر، به تفصیل خواهم نوشت.

چند روز پیش از درگذشتش، نزدیکای نیمروز، رامین زنگ زد. از لحن سلام و احوالپرسی، زود دریافتم که رامین باز دچار التهاب تازه ای شده است و در رنجی روحی، سرگردان و پریشان است. به دشواری می توانست سخن بگوید و به سختی می توانست دم و بازدمش را مهار کند.

گفتم: "رامین جان کمی آرام باش، اینطوری خودتو از بین می بری!"

من عصبیت های رامین را بارها تجربه کرده بودم و بارها دیده بودم که پس از مدت کوتاهی، بر خود مسلط می شد و چه بسا از مخاطبش پوزش هم می طلبید؛ بویژه اگر که آن شخص در ذهن پیچیدۀ رامین جایی را به عنوان دوست، به خود اختصاص داده بود!

 این بار، چند دقیقه ای گذشت تا توانست آنچه را بر او رفته بود، بازگوید.

گویا، همان روز وکیل یک شخصی، نامه ای برایش فرستاده بود و از او خواسته بود که در دو روز آینده، مقاله ای را که در یکی از وبلاگ هایش بازانتشار داده بود، حذف کند و اگر درست به خاطرم مانده باشد؛ گویا درخواست شده بود که از این آدم پوزش نیز بخواهد.

نخست، چند دقیقه ای به درازا کشید تا نام احقری به یادش آمد. می گفت: " ابقری، عبقری، غریبی و ..."

در وبلاگش هم نتوانستم از طریق جستجوگر، با نام هایی که می گفت، کسی را پیدا کنم.

آشفته شده بود که دو روز، وقت زیادی نیست و فرصتی نخواهد بود که از طریق وکیل کاری بکند.

گفتم: "رامین جان! دوست عزیز و نازنینم! چرا اینقدر پریشان شده ای؟ حرف وکیل که حکم دادگاه نیست. او برای موکلش جامه درانی می کند. پیشنهاد می کنم چند خط نامه برای وکیل این آدم بنویس و یک روز هم فرصت بده که اگر در طی روز آینده ردیه ای بر آن مقاله دارند، بفرستند تا بنا بر قانون مطبوعات در همان وبلاگ درج شود. چنانچه در یک روز اقدامی نکردند، اخطار بده که مسئله از نگاه تو منتفی ست. وقت دادن که کاری ندارد. در همین رابطه ها بود که لطیفه ای را برایش تعریف کردم. قاه قاه به خنده افتاد و تکرار می کرد که همین الان آنرا برای Charlin، همسر فرهیخته و مهربانش، تعریف خواهد کرد.

 

وعده داد که همین کار را هم بکند، یعنی نامه ای برای وکیل آن آدم بفرستد تا اگر خبری شد و قضیه خاتمه نیافت، بتواند با فرصت کافی، وکلیش را در جریان بگذارد. وقتی آرام شد، در میان صحبت، نام آن آدم را به یادآورد و توضیح بیشتری هم داد. گفت جواد جان این آدم، احمد احقری است و او همان کسی است که در بارۀ کنفرانس جهانی برلن در ماه مه گذشته، تو و دیگرانی را که در آنجا سخنرانی کرده اند، با عنوان جنگ طلب و این مزخرفات متهم کرده است. یک مقاله نویس هم بر نوشتۀ احقری در یک تارنمای دیگر، خرده گرفته و او را از "وابستگان وزارت اطلاعات" رِژیم به شمار آورده است. من در شگفت بودم که چرا آقای احقری از همان نویسنده و از همان تارنما شکایت به فاضی نبرده است. یکی در گوشه ای از این کرۀ خاکی کاری کرده است، در گوشۀ دیگری، گریبان کس دیگری را پاره می کنند.

 

گنه کرد به بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری.

 

پس فردایش، رامین باز زنگ زد. من به همراه برخی دوستان، نگرانش بودیم. یک بار هم، از کافه بالزاک زنگ زدیم که بیاید و بنشینیم و قهوه ای بنویشیم. اما نه وقت داشت و نه آرامش.

وقتی دوباره زنگ زد، تنین صدایش، زنگ عجیبی داشت و واژه ها را نمی توانست به درستی ادا کند. توضیح داد که با شریک و همکار احمد احقری تماس گرفته و از وی خواهش کرده است که واسطه شود و دوستانه، پیشامده را حل کنند. گویا، وی طفره می رود و نمی پذیرد.

رامین به خود می پیچید و درنمی یافت چرا دستی را که به آشتی دراز کرده است، جز به خواری نمی خواهند؟!

همه می دانستند که رامین به سادگی و سر هیچ و پوچ برافروخته می شد و گُر می گرفت. می سوزاند و می سوخت. هنوز هم نمی دانم که رامین با توجه به خوی و منش خود، چه نیازی به چنین دوستی هایی داشت! هر چه از این دوستی ها دید، بی آنکه بخواهم در بارۀ کسی داوری بکنم، جز زیان نبود و نبود و نبود.

گله داشت که وقت و فرصت زیادی ندارد و با ادارۀ هفت وبلاگ، نمی تواند  و نمی خواهد خود را دچار وکیل و دادگاه و تنش های ناشی از این جریان بکند. راست بود. وقت نداشت. اما واقعیت این بود که رامینِ مبارز و  اهل جدال و جدل، دیگر توانی نداشت؛ چرا که نیروی بسیاری را صرف غلبه بر بیماری سرطانش کرده بود.

من می دانستم که ناتوانی، اعصابش را بر باد داده و زمینگیرش خواهد کرد. با وکیل احقری هم تماس گرفته بود و شکایت کرده بود، دو روزی را که برای پاسخگویی تعیین کرده اند، کم است و نمی تواند قانونی از خود دفاع کند. وکیل هم پاسخی درخور، گویا نداده است. هنگامی که مقاله مورد نزاع را خواندم، به این نتیجه رسیدم که با آن نوشته، کسی به فرجامی حقوقی دست نخواهد یافت. در این میان تلاش بسیار کردم که او را آرام کنم. می دانستم نمی توانم.

 

آخرین دقیقه های روز دوشنبه، بیست و ششم ژانویۀ 2009 سپری می شدند. مانند هر شب، وبلاگ هایش را روزآمد کرده بود و برای یاری و راهنمایی گرفتن در بارۀ شکایت احقری با دوستی تماس تلفنی گرفت. شب از نیمه گذشته بود و نخستین دقیفه های روز بیست وهفتم ژانوبه، آغاز شده بودند که در میانۀ گفتگو دچار عارضه ای ناگهانی می شود و ناتمام گفتگو را رها می کند. و لحظه هایی بعد، چشم بر این جهان فرومی بندد. هنگامی که دکتر از راه می رسد، مرگی که می توانست اتفاق نیفتد، شوربختانه زندگانی رامین را دیگر، درنوردیده بود. 

 

رامین مولایی تلاش بسیار کرد که با تسلط بر خود، محیط پیرامونش را و پیوندهای دوستی خود را سرشار از ارزش های انسانی کند. اما فضای موجود، مجالی به او نداد.  هر بار، با تجربه ای تلخ تر و زخمی ژرفتر به گوشۀ خلوت خود می رفت و می سوخت و می ساخت. بارها توانستم او را آرام کنم و سهم و نقش خود او را در ایجادِ پیشامدها، برایش برجسته کنم. اگر چه من از رامین جوانترم، اما او بی آنکه بخواهد تمجیدی از من بکند، می گفت: جواد جان تو مانند پدر بزرگ من هستی! عقلت، منطق پختۀ پدر بزرگم را دارد.

من هر بار به هنگام چنین درگیری هایی، آموخته بودم که کودک درون رامین را مخاطب قرار دهم؛ کودکی آرام و عزیز و با هوش و دوست داشتنی. در چهرۀ آن کودک، رامین را می دیدی که روزی روزگاری سینماگر جوانی بوده است که در کنار فدریکو فلینی، حضور او را دریافته است. کارهای سینمایی رامین را باید ببینیم تا بتوانیم کسی را بشناسیم که هرگز از هنر خود سخن نگفت. 

 

گوشه ای از کارنامۀ هنری رامین مولائی

1. رقص مرگ

فیلم تجربی

نویسنده، کارگردان و تکنیک: رامین مولایی

برندۀ مدال بُرنز در جشنوارۀ بین المللی نیویورک در سال 1975

برندۀ مدال نقره در جشنوارۀ ویرجینیا ایسلند در سال 1975

 

2. بایرز دورف، امروز

 فیلمی در بارۀ صنعت 1975

دوبله به چهارده زبان

 

3. فیلم تبلیغی

کارگردان و فیلمبردار: رامین مولایی

برندۀ مدال نقره در جشنوارۀ بین المللی فیلم و تلویزیون نیویورک  در سال 1977

 

4. فیلم سریال- تبلیغی

کارگردان و فیلمبردار: رامین مولایی

برندۀ مدال برنز در جشنوارۀ بین المللی فیلم و تلویزیون نیویورک در سال 1977

 

5. فیلم سریال- تبلیغی

کارگردان و فیلمبردار: رامین مولایی

برندۀ مدال برنز در جشنوارۀ بین المللی فیلم و تلویزیون نیویورک در سال 1978

 

6. خانۀ یک جوان در آلمان

فیلم سینمایی

فیلمبردار: رامین مولایی

 

7. تی. وی  تِنوسیان واکوواسکو  T.V. Tenussian Vacuvasco

فیلم سینمایی سال 2000-1999

کارگردان: داریوش شکوف

فیلمبردار: رامین مولایی

 

ادامۀ این فهرست را از نوشتۀ دوست گرانقدرم، بصیر نصیبی،برگرفته ام.

 

1. درغربت In Der fremde 

فیلمنامه: سهراب شهیدثالث، هلگا هورز. مدیر فیلمبرداری: رامین مولایی. دستیار فیلمبردار: ولفگانگ کنیجی. ، 1354/ 1975.

برنده ی جایزه منتقدان بین‌المللی Fipreci جشنواره برلین، مورد تحسین دفتر بین‌المللی فیلم و داوران فیلم Evanglish. نمایش در جشنواره‌های لندن، تهران و شیکاگو.

2. بلوغ (زمان بلوغ (Reife Zeit 

فیلمنامه: سهراب شهیدثالث، هلگا هوزر. فیلمبردار: رامین مولایی. محصول آلمان فدرال، 1976.

برنده جایزه هوگوی نقره از جشنواره شیکاگو، تحسین هیأت داوری جشنواره‌ لوکارنو، نمایش در جشنواره‌های تهران و لندن.

3. تعطیلات طولانی لوته ایزنر Die Langen Ferin der Lotte Eisner

فیلمنامه: شهیدثالث. فیلمبردار: رامین مولایی. سیاه‌وسفید، 16 میلیمتری، 60 دقیقه. محصول مشترک فرانسه و آلمان، 1979.

نمایش در جشنواره‌های کن و لندن، افتتاحیه جشنواره مینیاپولیس و دریافت جایزه‌ی ویژه از سینماتک انگلستان.

4. نظم Ordnung

تهیه‌کننده: مارتن ناگه. فیلمنامه: شهیدثالث،. مدیر فیلمبرداری: رامین مولایی.

5. آنتون پ. چخوف: یک زندگی Anton P. Tschechow: Ein Leben

فیلمنامه: شهیدثالث و پیتر اوریان. فیلمبردار: رامین مولایی. 16 میلیمتری، رنگی، 97 دقیقه. محصول مشترک آلمان فدرال و شوروی. 1981 (با همکاری کانال‌هایSFB  SWF, WDR و شرکت‌های تهیه فیلم Provodis و (Creative. 

6. اوتوپیا Utopia

تهیه‌کننده: شبکه تلویزیونی ZDF. فیلمبردار: رامین مولایی. رنگی، 35 میلیمتری، 198 دقیقه. محصول آلمان فدرال، 1982.

تنها فیلم آلمانی بخش مسابقه‌ی جشنواره برلین 1983. برنده‌ی جایزه‌ی تلویزیونی آکادمی هنرهای تجسمی آلمان، 1983.

7. گیرنده‌ی ناشناس Empfanger Unbekannt

تهیه‌کننده: شبکه‌های ZDF و CrdativeAge.. فیلمبردار: رامین مولایی.

8. درخت بید Der Weidenbaum 

تهیه‌کننده: رادیو برِمِن و اسلواکی فیلم. (بر اساس داستان کوتاهی به همین نام از آنتون چخوف). فیلمبردار: رامین مولایی. 1984



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 17:37  توسط جواد اسدیان |