
![]() |
![]() |
|
| جواد اسدیان |
|
جواد اسدیان
آخوند مطهری به هرآنچه رنگ و نشانی از ایران و ایرانی داشت، نفرت می ورزید، بسان دیگر آخوند های ریز و درشت. نامربوط های او را در بارۀ شاملو و حافظ خوانده بودم و امروز که به سخنان وی می اندیشم، سخت در شگفتم که چرا در همان روزگار کسی پیدا نشد بر این بیهوده گویی ها خرده ای بگیرد! پسینتر بر من روشن شد که روشنفکر چپ، آخوند را در مبارزه با "سرمایه داری و امپریالیسم" همراه و همرای و در جبهۀ خود می پنداشت؛ همچنانکه کم و بیش می پندارد و روشنفکر راست که دستگاه دولتی را نیز در دست داشت، آخوند را کم و بیش موجود مفیدی می انگاشت که می تواند در نفی اندیشه های سوسیالیستی، بر ماتریالیسم دیالکتیک آبکی، ردیه های آبکی تر تقریر کند. آنان غافل بودند که آخوندِ مسلمان، سری بر تن روشنفکر چپ و راست نمی خواهد. در تارنمای "ایران ب ب ب" بخشی از نوشته های پریشانِ آخوندی شیفتۀ مطهری را دیدم که مانند نوشته های این شیخ ایران ستیز، پر از دشنام به فردوسی بزرگ بود. شاعر فرزانه ای که از هزار و چند سد سال پیش، خواب از چشم این تازیزدگان ربوده است. این آخوندِ تنگ چشمِ دهن دریدۀ وقیح در کتابی با عنوان "نور ملکوت قرآن" می گوید: "فردوسی با شاهنامۀ افسانهای خود كه كتاب شعر (يعني تخيّلات و پندارهايی شاعرانه) است خواست باطلی را در مقابل قرآن عَلم كند؛ و موهومی را در برابر يقين بر سر پا دارد. خداوند وی را به جزای خودش در دنيا رسانيد، و از عاقبتش در آخرت خبر نداريم." فردوسی با شاهنامه اش توانست منش ایرانی را از دستبرد اسلام پاس بدارد و چیستی و کیستی ما ایرانیان که در حوزۀ نفوذ اسلام، تافته ای جدابافته است، بی تردید وامدار کار سترگ اوست. بعدها بود که نظامی عروضی بر فردوسی دروغی بزرگ بست که وی، شاهنامه را برای مقداری صله سروده که گویا قرار بوده است محمود غزنوی بپردازد. این جعل تاریخی تا کنون همچنان تکرار می شود؛ حال آنکه نه محمود را با ابوالقاسم فردوسی کار ی بود و نه فردوسی را با او نسبتی و نزدیکی. این شیخ هم همان ترهات را نشخوار می کند، اما نه برای پرتو افکنی بر زاویه های تاریک تاریخ، بلکه برای دشنام گویی به فرهنگ ایران و ایرانی و تحریف وقیحانۀ بزرگان این سرزمین. محمد تقی بهار که از خشم آخوند مسلمان و از دیدگاه کین توزانۀ او به شاهنامه و فردوسی آگاهی داشت، پیشاپیش تکلیف آخوندهایی مانند مطهری را که جانِ سخن را آلوده اند، تعیین کرده است. به سرودۀ بهار توجه کنید تا بتوانید نسبت آن را با نوشته های این آخوند ایرانی ستیز، بسنجید:
عیب بر شهنامــه و گـوینـــده اش هـرگــز نکــرد جز کسی کش نیست عقل از وَصنتِ نقصان بری
هم از بهار است که می گوید:
شاهنامه هست بی اغراق قرآن عجـم رتبــۀ دانای تـوسی رتبـۀ پیغمبـــری
مطهری تا توانست بر فردوسی و بزرگان ایران تاخت و تلاش بسیار هم کرد که حافظ را ملاخور کند؛ به معنای دقیق این مفهوم. برادر دیگر این آخوند که انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه های یک کشور از دستاوردهای ننگین اوست، کوشش کرده و می کند که نه تنها حافظ را ملاخور کند، بلکه مولوی را نیز در باتلاق تفکر اسلامی از معنا خالی کند. مولوی می گوید که مثنوی دارای پوسته ای است و دارای هسته ای. سروش به این پوستۀ اسلامی که برای عوام است، چنگ انداخته تا تمام اندیشۀ مولوی که از اندیشه و فرهنگ ایرانی سیراب شده است، در پرده بماند و در پردۀ پندار بپوسد. مولوی در بارۀ عطار نیشابوری می گوید:
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
و یکی از شهرهای هفتگانۀ عشق ، شهری است که عطار در آن به بانگ بلند، اعلام می کند:
مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار می دارم مسلمــانـم همــی خــواننــد و مـن زنار می دارم ببستــم خــانقـــه را در، در میــخــانــه بگشودم ز می من فخر می گیرم ز مسجد عار می دارم همۀ اسلام ستیزی عطار در اثبات این امر است که هستۀ هستی و بودِ انسان، ورای کفر و دین و برداشت های انسان ستیزانۀ اسلامی ست؛ یعنی همانی که مولوی در باب انسان- خداییِ انسان می گوید:
پس به صورت عالم اصغر تویی پس بـــه معنــی عـالم اکبـر تویی
کفر و دین مرکز هستی و هستانه نیست. گوهر انسان و وجود اوست که باید مورد توجه قرار بگیرد و از آرایه ها و پیرایه های اسلامی پالوده شود. امید که روشنفکران سکولار با هر دیدگاه و با باور به هر ایدئولوژی انسانی و خردپذیر، ببینند که آخوند برای نابودی ایران و ایرانی عزمش را جزم کرده است. نمی توان و نمی باید که چشم و دل را بست و آسوده بر کناری رفت. امروز، بخش بزرگ جامعۀ شهری به دنبال منش گم کردۀ خود است و دریافته است، آخوند آنرا از وی ربوده و در پی نابودی تمام عیار آن است. اینک گنجینۀ فرهنگ ایران بیش از هر زمان دیگر در برابر دیدگان ماست. آنرا ببینیم و دریابیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:50 توسط جواد اسدیان |
|
|
جواد اسدیان
وزن و قافیه دامی ست در شعر که شاعر را در سطح می گذارد. سراینده از آنجا که متأثر از وزن و بویژه قافیه، یعنی، متأثر از فن و صنعت است، بسا که از دریافتِ " آنِِ " شعری غافل می ماند. شعر مقفی، راهِ به ژرفا را مسدود می کند. خواننده، وزن و قافیه را می نیوشد و می بیند و می پندارد شعر می فهمد. وزن و قافیه، او را آلودۀ عادت می کند و واژه را نیز از مرتبتِ اعلای خود فرود می آورد. از این است که وزن و قافیه، آنگاه که تحمیلی بر شعر است، سنت پرور و سنت گراست. معدودی از شاعران قافیه پرداز هستند که مانند حافظِ بزرگ، وزن و قافیه در شعرشان حضوری نامرئی دارند. خواننده، تنها شعر را درمی یابد و وزن و قافیه را در سایه روشن ذهن احساس می کند. در شعر حافظ، وزن و قافیه، شناسۀ شعر نیستند، بلکه اموری عَرضی و ثانوی هستند و واژه نیز، در جایگاه والا و اهورایی خود قرار دارد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:53 توسط جواد اسدیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
جواد اسدیان
|
| پیوندها |
|
در سوگ آبی ی آب ها سهراب مختاری نیماد نیماد |
|
RSS
|