
![]() |
![]() |
|
| جواد اسدیان |
|
به همۀ آنانی که فریفتۀ شکنجه گران خود نمی شوند. این نوشتۀ کوتاهی است که آخماتوا در جایگاهِ پیشگفتار بر دفتر شعر " آیین مرگ " آورده است؛ اشاره ای در ستایش نوشتن. آنا آخماتوا برگردان: جواد اسدیان به جای پیشگفتار من در سال های مخوفِ سلطۀ ِیشُوف، (دورۀ ژوزف استالین) هفده ماه در صف های جلوی زندان های لنینگراد به سرآورده ام. یکبار، کسی مرا به گونه ای، شناخت. آنگاه زنی که پشت سر من با لب های آبی، ایستاده و طبیعتاً هرگز نام مرا نشنیده بود، از کرختی ای که ویژگیِ همۀ ماست، پرید و آهسته از من پرسید( آنجا، همه پچ پچه وار، حرف می زنند): " و شما می توانید این همه را بنگارید؟" و من گفتم: " آری." آنگاه، چیزی مانند لبخند لغزید بر روی آنچه که روزگاری، چهره اش بوده است. ۱. آپریل 195۷ لنینگراد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:12 توسط جواد اسدیان |
|
|
آنا آخماتوا برگردان: جواد اسدیان
نه، نه زیر طاقِ آسمانی بیگانه، نه زیر بال و پری غریب، پناهی- من در آن هنگام با خلقم بودم، کجایی که از بختِ بد، خلقم بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:34 توسط جواد اسدیان |
|
|
بدخوان
جواد اسدیان این پرندۀ بدخوان این شبخوان آشفته سر این لاشۀ مدفون در صدا تا کجا تا کجای این شبِ رام آشوب میکند نی شکسته است و نوای نی مرده است ناهید چنگی خاموش است و این بدخوانِ هرزه چشم با تنپوشی از سیاه بر دروازۀ صبح نشسته است میخواند از بد و باز بد میخواند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:25 توسط جواد اسدیان |
|
|
سن مارتین دلکارسو 1916 ژوزپه اونگارتی برگردان: جواد اسدیان
از این خانه ها هیچ نمانده است مگر یک چند تکه پارۀ دیوار از آن همه بسیاران که با من بودند نه حتا آن همه بسیار مانده است در دل اما کمبود صلیبی نیست این است دل من ویرانه ترین سرزمین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:9 توسط جواد اسدیان |
|
|
ژوزپه اونگارتی برگردان: جواد اسدیان خواب 1917 این سرزمین که به ناز آرمیده است می خواهمش همسان کنم با پیراهنش از برف
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 5:25 توسط جواد اسدیان |
|
|
(از ایتالیایی به آلمانی: اینگِبورگ باخمن) برگردان: جواد اسدیان که در پاییز بر درخت برگ و برگ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:49 توسط جواد اسدیان |
|
|
جواد اسدیان بازیگر دست را سایه بان چشم کرد و گفت در این دشت بر اسب سواری نیست از تماشاگران پرسید اینجا اینهمه سکوت از چیست پرده فرو افتاد صحنه سرد و تیره و خالی ست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 0:9 توسط جواد اسدیان |
|
|
رزا آویسلندر Rosa Ausländer برگردان: جواد اسدیان
مام میهن سرزمین پدری ام مرده است آنان مدفونش کردند در آتش من در سرزمین مادری ام می زییم در واژه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:48 توسط جواد اسدیان |
|
|
هاینریش هاینه Heinrich Heine (1856- 1797) برگردان: جواد اسدیان به آسمان ایمانی ندارم من، به آسمانی که آخوندک وعظ می کند؛ تنها به چشم تو باور دارم من، که نور سپهر من است. به خداوند ایمانی ندارم من، به خدایی که آخوندک وعظ می کند؛ تنها به قلب تو باور دارم من، که جز آن خدایی دیگر ندارم. به شرورت ایمانی ندارم من، به دوزخ و آلام جهنمی؛ تنها به چشم تو باور دارم من، و به قلب شرور تو.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:38 توسط جواد اسدیان |
|
|
شاملو: "حضور قاطع اعجاز"
جواد اسدیان
ایـن مـقالـه، بـرای کتاب یادبـود شامـلو کـه بهـرام رحمـانی
در سوئد منتشـر کرد، نوشته شـده است و درهمان ماه های
نخستین در گذشتِ روانشاد احمد شامـلو نیـز چاپ شد.
اینـک، با نشر پیــرایش شـدۀ مـقـالـــه، یاد ایـن بـزرگمرد
شعـــر و پایداری را کـه آخونـدهای انسان ستیز هـر سالـه
مزارش را تخریب میکنند، گرامی می دارم.
وحدت مفاهیم ناسازگار در شعر
هستۀ مرکزی احساس و اندیشۀ شاملو در شعر و زندگی، نقد و اعتراض راستین و پیوستۀ او به حالا و اکنونیتِ پیرامون و مناسبات اجتماعی ست که سایۀ شوم خود را همه جا گسترده است. اگر چه نمودِ شعر شاملو پرخاشگرانه ست و با امور موذی سرِ ستیز دارد، اما مایه و اندرونۀ شعرش همیشه با عشق و امید همراه است؛ این دو ویژگی اساسی، یعنی وحدتِ مفاهیم ناسازگار و متناقضِ ستیز و عشق، از سویی شعر شاملو را، بویژه با تأکید بر توانایی های زبانی او، زنده و بیدار و هشیار می دارند و از جانب دیگر، شعرش را با آمال و آرزوهای زخمیِ مردمان و غم ها و شادی هایشان، همزبان و همدرد و همبسته می کنند. اینکه شاملو در دوران کوری و کری زُعما و تمکین به ریش و عمامه و نعلین می بیند و می نیوشد که اکنونیتِ تاریخی ما باز و بار دیگر، حکم به پنهان داشتن عشق و دوستی و نور و چراغ در پستوها داده است، هم باور او را به حضور این منش های سرشتین که ساز و کار فرهنگ ایرانی برآیند آنهاست، باز می تاباند و هم زبان گویای او هستند در تلاش برای برافروختنِ همین فانوس های دور و کمسو و بی رمق، در ورطۀ حالای هول و هراس؛ حالایی که در تاریخ اندوهبار ما، واقعیت هایی موازی که در سویه های مخالف یکدیگر در حرکت هستند، پدید آورده است: - واقعیتی که از یک سو، افق بستۀ نگاهِ " العازر " را در شعرِ "مرگ ناصری" پرداخته است؛ نمایشی از واقعیتِ چندش آور "تماشائیان"1 و مردمانِ کوچک که با رؤیت فتوایی بر آمده از پشت ظلماتِ تاریخ، کندنِ پوست و بریدنِ زبان و درآوردنِ چشم و سوزاندنِ پیکر ابن مقفع، حلاج، عمادالدین نسیمی، عین القضات همدانی، سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، پوینده، مجید شریف، میر علایی، زالزاده و بسیارانی دیگر را، تدارک می بینند و با دهانی کف آلوده در برابر هیولای جنون و جهل، زانو بر زمین می زنند. اینان، جنایت نمی کنند، اما جنایت، بدون آنان نیز امکان ناپذیر است. - از دیگر سو، با واقعیت رادمردان و رادزنانی روبروییم که فرهنگ از وجود آنان سیراب می شود و آبروی تاریخ و خلق اند. این فرهنگسازان که ستون های خیمۀ بود و نمودِ ما هستند، سرزنش "خار مغیلان" را به منت می پذیرند و از سر تعهد، در راه "تعالیِ تبارِ انسان" گام بر می دارند؛ واقعیتی که در درازای زمانه، عادت همگانی، بیشتر بر دارش کشیده است. شاملو، با تکیه بر الگوهای سرشتینی که عشق و انسان را بزرگ می دارند و می ستایند به مبارزه با باور و عادتِ همگانی بر می خیزد که نابخردانه، عشق را همسنگِ شرم و آزرم2 می خواهد. او، با ایمان و پایبندی به عشق و تکریم شأن انسانِ فرهنگساز و فرهنگ پرور به نقد اندیشۀ خانمانسوزی می پردازد که از "لَه لَه سوزانِ باد سام"3 دم بر می کشد و این حقیقتِ شگرف را در گوشِ هوش ایرانی که تن و جانِ وی را به برهوتِ دوپارگی گرفتار کرده است، با نویدی روشنگرانه زمزمه می کند: "سر به سر سرتاسر در سراسر دشت راه به پایان برده اند گدایانِ بیابانی."4 شاملو، با رویگردانی از "زشتیِ هلاکت بار"ِ5 نیمرخِ ژانوسیِ ما، چراغ نیمسوز فرهنگسازانِ این مرز و بوم را به دست می گیرد، "در میان کوچۀ مردم" می گردد و فریاد بر می کشد: " – آهای! این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش کاینگونه می تپد دل خورشید در قطره های آن... از پشت شیشه به خیابان نظر کنید خون را به سنگفرش ببینید! خون را به سنگفرش ببینید! خون را به سنگفرش..."6 تأکید بر ضایعه و فاجعه که پیوسته خود را باز تولید می کند و اینک، اینجا و حالای وضعیتِ ما را رقم می زند، بازتاب و بیانگر نشانی ست اما تاریخی، که هم با تاریخ اسلامیِ این سرزمین گره خورده و جز "رنج و محنت"7 ارمغانی در عرصه های گوناگون زندگی نداشته است و هم از دیدگاهی دیگر، احساس و اندیشۀ یگانه ای را بویژه در جهان شعر و ادب پرورده که خود پوی، لوای ستیز و مبارزه را برای بر گرفتن مُهر از چشم ها و گوش ها برافراشته است و به دنبالِ نفی همۀ پدیده های مرموزِ مهاجم و بیگانه با منشِ انسانِ این دیار است. به سخن دیگر، آنچه سویه های اساسیِ شعر راستینِ ما را، در سرتاسر دورانِ پس از هجوم و استیلای تازی ملموس کرده و قابل ارزیابی، دغدغۀ مشترکِ مشکلِ اسلام است که از درون و برون، پیکر و جانِ جامعه را به اختلال و پارگی کشانده است. پیامد این پارگی، از سویی رشدِ ناهنجار نوعی از انسان است که "همه چیز را کوچک می کند و نسلش همچون پشه فناناپذیر است. یکسان می بینند و یکسان می خواهند."8 این نوع انسان که حاصلِ دیرپاییِ ترکیبِ الگوهای ناهمگون است، خود، زایندۀ عادتی همگانی ست که بزرگترین سدِ شکفتن و بالیدن فرهنگی و نیز، دیگر حوزه های زندگانی ست. عادت همگانی، بیشترینۀ فرهنگسازان تاریخ این کشور را، به قهر، بلعیده است. تلاش جانکاه برای چیرگی بر این زخم و درد و نگرانیِ مشترک، ادبیاتی گرانمایه و همه جانبه از خود به یادگار گذاشته است که اگر به دغدغه ای اجتماعی تبدیل شود، راه برونرفت از این بحران ژرف را نیز می نمایاند. این ادبیات که بر مدار احساس و اندیشه ای یگانه می چرخد، برای بیانِ خود، پیوسته جویای نمایه هایی ست تازه و همسو با روح و روان روزگار. این سرشتِ بنیادین در شعر فارسی، زندگی و پویایی آن را تضمین کرده است و نیز چراغِ بینشی ست که نابِ شعر را از ابتلا به فرمالیسم خشک و خالی وامی رهاند. شاملو، پرورده و برآیند این راهِ پرفراز و نشیب تاریخی ست. او، در کنار بزرگانِ ادبیات فارسی، از پاسدارندگان منشِ واقعیِ ماست که با پرداختن به ویژگی های مرموز عادت همگانی، تعریفی از فرهنگ به دست می دهد که بارزه های برجستۀ آن،عبارت اند از:
شعر شاملو که از "سرگذشت یأس و امید" 10 مردمان این دیار سیراب می شود، چنان و چندان با "سرگذشت خویش" 11 به عشق می پردازد که عفریتِ عشق ستیزِ خویِ دینی ما، در پردۀ شرم می شود و جایی برای بالیدنِ منش انسانی می آفریند. هم از این روست که در آینۀ شعر شاملو، چیستی و کیستیِ خواننده به چالش گرفته می شود تا تصمیمی برای انتخابِ اینسو و یا آنسوی چهرۀ ژانوسی خود بگیرد. عشق، حافظِ جاویدان شعر شاملوست؛ چرا که انسان در منظر او، زاده و پروردۀ عشق است و نه موجودی که به بادافره تلاش برای دستیابی به شناخت و دانش، محکوم به هبوط است، چنان که آموزۀ ادیان سامی ست. 12 سوای وحدت عشق و ستیز در زبانی استوار و شاعرانه، شجاعت و همعصری از عوامل دیگری هستند که شعر شاملو را از آسیب روزگار پاس می دارند: - شجاعت، به معنای شناختی سنجیده از وضعیت موجود و تلاش برای دستیابی به امر مطلوب. از این دیدگاه، شعر شاملو هیچگاه در تارهای تنیدۀ اختناق دچار نیامد و با تئوریزه کردن ترس و زبونی، به قدرت سرکوبگر تمکین نکرد و در کنجِ خاموشی و فراموشی نیز، هرگز پنهان نشد. شعر شاملو در برابر ناهنجاری ها، به واکنش شدن تن در نداد و با شجاعت به رویارویی با عناصری برخاست که هم اینک نیز، بسیارانی از مدعیانِ "هنرمند" زمانه را به واکنش بدل کرده است. او، به هنگامی که ابتر انسان، در جایگاهِ فرهیختگان و ابر انسان، در کار خونین یکسان سازیِ امور ناهمخوان و ناهمگون است، بی پروا اعلام می کند: ابلها مردا! عدوی تو نیستم من انکار توام. - شعر شاملو بی تردید، همعصر زبان فارسی خواهد ماند و جایگاه ارجمند خود را در کنار بزرگان شعر و ادب این سرزمین، در حافظۀ تاریخی مردم حفظ خواهد کرد؛ همچنان که حافظۀ جمعی حافظ و فردوسی و ... را از یاد نبرده است. اینکه حافظ - برای نمونه - همرای امروز ما و از پر خواننده ترین شاعران فارسی زبان است، تنها به خاطر یکتا و یگانه بودن نوع غزل او نیست، بلکه بیشتر از آن دغدغۀ همیشگیِ اندیشه و عاطفۀ حافظ است که نگرانی و پریشانیِ تاریخ ما را پی ریخته است؛ هموست که از "تعزیر" می گوید و دیو را بر قوم قرآن ارجح می دارد و همزبان با فردوسی توسی هشدار می دهد: تـازیـان را غـم احوال گـرانـباران نیست پارسایان مددی تا خــوش و آسان بــروم اگر قالبِ غزل، جسمیت اندیشه و احساس اوست، امروز شکل شعر سپید، همان احساس و اندیشه را در زبان و شعر شاملو متجسم می کند. بر این سیاق، دور از واقع است که دورۀ "مدرن" شعر فارسی را محدود به نیما و شاگردانِ او بدانیم. ویژگی هایی که برای شعر "مدرن" فارسی بر می شمرند از آنجا که از بستر شعر اروپایی برخاسته و مصداق های خود را در آن زبان ها دارد و مدرنیتهِ شعر در آن زبان ها، وابسته به قالب شعر نبوده، بلکه بیشتر، بازتابِ جدایی دوره ای از تاریخ شعر از دوره ای دیگر است، انتقال مکانیکی آن در بررسی شعر فارسی، تا کنون جز پریشانی و بد آموزی، چیزی در پی نداشته است. تا هنگامی که مسایل، درگیری های ذهنی و نگرانی های واقعی و امید و آرزوهای دوره ای که پس از هجوم عرب، به پیدایی شعر مدرن فارسی فرارویید، جایگزین پدیده های دورانی دیگر نشوند، شعر راستین فارسی به هر شکل و قالبی که درآید، همچنان از برجستگی های بی همتای همزمانی و همسخنی و همبستگیِ درونی برخوردار خواهد بود. شعر شاملو نیز، از آنجا که افشرۀ رؤیای جمعی انسانِ ایرانی ست، با تاریخی که بر پیشانی و یا بر پایان خود دارد، بسته نمی شود، بلکه بنا به استقلال ذهنی خود از تاریخ و بنا بر گوهر ذاتیِ خویش، در آفاقِ فرا زمان سیر می کند و جایگاهی در رؤیای هستی دارد. به گفتۀ میرچا الیاده: "در دوران ما، زمان برای شاعران بزرگ وجود ندارد: شاعر جهان را به گونه ای کشف می کند که گویی در لحظۀ خلقت عالم وجود داشته و با اولین روزهای آفرینش همعصر بوده است. از دیدگاهی می توان گفت که هر شاعر بزرگی، جهان را از نو می سازد؛ زیراسعی دارد آن را به گونه ای ببیند که گویا زمان و تاریخی وجود ندارد."13 چشم بیدار اعتراض
گوهر اعتراض، باور بیکران به انسان و رؤیای آرمانشهر، شعر شاملو را از آثار آن دسته هنرمندان جدا می کند که زبانشان به کار گرم کردن بازار نعلین آمده است و پس از غبن و سرخوردگی، شده اند خلوت گزینانِ گوشه نشینی که زبانشان از دود و دم به انفعال آلوده ست. شاملو، با ژرف نگری و واقع بینی روشنفکری معاصر، پیوسته هیابانگ هشدار است برای آنانی که به رخوت خو گرفته اند و پاسدارندۀ شأن و کرامتِ انسان است که امروزِ روز در چنگال بادهای سیاه و مسمومِ نظامی بیرون از تاریخ گرفتار آمده است. او، اندک زمانی پس از انقلاب سال 57 ، هنگامی که بسیارانی به جای خنجر نشسته در چشم ماه، فورانی نورانی می دیدند، با بر شمردن جنایت های حاکمیت سنگسار و جنون و سانسور در بارۀ انقلاب فرهنگیِ این کوچکانِ نو دولت، آشکارا می گوید: "انقلاب فر هنگیِ مورد نیاز جامعۀ ما، عجالتا با بازگشت فرهنگِ غیرایرانیِ نظامی قبیله ای، متوقف مانده است."14 شاملو با اشاره به نشانه هایی که بیانگر وحشت و ویرانیِ در راه بودند، پیش بینی می کند: "من از ته قلب امیدوارم در این نکته که می خواهم بگویم به خطا رفته باشم، اما ظواهر امر حاکی ست که هنوز سر گُنده زیر لحاف است و به احتمال زیاد، رادیکال های منفرد و گروه های سیاسی که برای دستیابی به دمکراسی تلاش می کنند در معرض این خطر جدی قرار دارند که از آن ها حمام خون وحشتناکی در کشور به راه افتد."15 و، اینهمه را هنگامی بر زبان می آوََرَد و به جد، هشدار می دهد که توده ای گیج و منگ، داشت خود با پای خود به مسلخ می رفت. توانایی دیدن و بینش که نبض تپندۀ اعتراض شعر شاملو ست، تنها به تفسیر غایت و منظور محدود نمی ماند، بلکه بیش از آن، او و شعرش را به راه سنگلاخی و ناهموار خواستن رهنمون می شود که بسا با نتوانستن همراه است. مهم اما این است که شعر شاملو، آن ضرورتی ست که بر بستر آن می توان به صراحتِ تصمیم و اراده، دست یافت. نتوانستن، جایگاه چندانی در شعر و زندگیِ شاملو ندارد. او، با پرهیز از یأس و با چراغی از امید در دست، به راهی می رود که هم خود هدف است و هم این که در بطن و ذاتِ خود هدف را می پروراند. خواستن، در پرتو نورافشان امید، منش فکری شاملو را ممتاز و متمایز می کند و نیز از سوی دیگر، اشتیاقِ سوزان او را که بر شجاعت و راستی استوار است، برای گشودنِ درهای فرو بستۀ شعر، در دور دستِ تخیل و اندیشه، فروزان می دارد. کمال شعر فارسی با چنین پشتوانه های توانمندی ست که شاملو، دست به تجربه ای می زند که پس از دگرگونی نیمایی در شعر، بی همتاست؛ یعنی با انقلاب شعر شاملویی ست که وحدت شعر با پیوندِ تنگاتنگِ شاعر و شعر و خواننده به کمال خود می رسد؛ به این مساله بیشتر می پردازم. شعر " کلاسیک "، یعنی شعرِ با وزن و قافیه، در ساختار و در چارچوب خود، یک واحد شعر است. در شعر کلاسیک، با استثناهایی، اما قاعدتا، جایی برای خواننده نیست. ذهنیت او، هیچگونه نقشی در شعر ندارد. خواننده با تکیه بر سلیقۀ خود، می تواند از شعر لذت ببرد یا نبرد. شعر نیمایی، با چشم پوشی از تحولی که در ارکان و ادوات شعر "کلاسیک" به وجود آورد، دگرگونیِ ژرفی هم در واحد شعر ایجاد کرد. برای دریافتِ شعر نیمایی، خواننده باید با مشغله های ذهنی، با محیط و کنش و واکنش های مناسبات اجتماعیِ شاعر عجین شود. به سخن دیگر؛ واحد شعر، شاعر و شعر است. اما، هنوز فاصلۀ زیادی ست که خواننده هم، وابستۀ شعر و از الزام های آن باشد! شعر کلاسیک و شعر نیمایی با تمام تفاوت های ملموس، دارای یک وجه مشترک نیز هستند: در سمت و سوهای کلی خود، هدایت گرند؛ خواننده را به آنجایی می برند که خود می خواهند. کوتاه سخن اینکه، خواننده اختیاری، اما نه چندان دارد. تنها با شعر سپید، یعنی با انقلاب شعر شاملو ست، که برونه و درونۀ شعر فارسی به کمال می رسند و خواننده درگیر مستقیم شعر و پارۀ جدایی ناپذیر آن می شود. شگفت آور نیست که شعر شاملویی، خوانندۀ حرفه ای مجهز به دانش می پرورد. نیما، در نامه ای به احمد شاملو نوشته است: "مردم با صدا زودتر به ما نزدیکی می گیرند. من خودم با زحمت کم و بیش و گاهی به آسانی به موضوع های شعر خودم که دیده اید چه بسا اول نثر آن را نوشته ام، وزن می دهم."16 بنا بر این، نیما باور داشت که شعر باید: 1. صدایی باشد موزون، چرا که ؛ 2. مردم با صدای موزون نزدیکی بیشتری احساس می کنند و از اینرو ؛ 3. شعر باید موضوع، یعنی وحدت موضوعی داشته باشد ؛ 4. و شعر، باید از ویژگی های نثر برخوردار باشد. بیهوده نیست که شعرهای نیمای جوان، سرشار از عناصر مذکور هستند. عناصری که به گونه ای سرشتین، اساس و ساختار متن را که دستیاب و ملموس اند، پی می ریزند. پس از نیما و بویزه با شعر احمد شاملو ست که زبانِ ارتباطی شعر تغییری ماهوی می کند. شعر شاملو، با عطف به تأثیرهای متقابل اجتماعی، در تکوین خود، وزن شعر را که نیما سخت به آن پایبند بود از احساس و اندیشۀ شعر می گیرد و در این دگرگونیِ آخرین است که ذهنیتِ آزاد شدۀ خواننده، شعر او را به گستره های دیگری می برد. شعر شاملو، در کلیتِ خود، عناصر سازندۀ متن را از شعر جدا کرده و زبان شعر در انتقالی غیر مستقیم و در هاله ای از دریافت های مشترک انسجام می یابد. از اینرو، ذهنِ پایان ناپذیر خواننده، در روند و پایانگردِ شعر دخالتی فعال و داوطلبانه دارد. تناسبِ پیکرۀ شعر روشن است که به دنبال تحولی از این گونه، دیگر اجزاء سازندۀ شعر، یعنی واژه، جمله و نمایۀ شعر نیز با مراقبت های دایمی شاعر به کیفیت هایی ازجنس دیگر، فرارویند؛ کیفیت هایی که شعر او را در کنار شعر شاعران بزرگ جهان، ممتاز و یگانه کرده است. کیفیت واژه ها بررسی شعر شاملو، اثباتِ ناگزیر این امر است که چیستیِ واژه های مورد استفاده بدانگونه ست که جابجایی آنها با دیگر واژه های حتا هم خانواده، شعر را از گوهرۀ خود، تهی می کند.17 زبان فارسی، مانند هر زبان زندۀ جهان، هنگامی که کاربردی شاعرانه می یابد، به دو خانوادۀ اصلی و بزرگِ واژگانی تقسیم می شود: 1. گروه واژه های مفید یا ضرور؛ 2. گروه واژه های ناضرور. واژه های ضرور در شعر دوستانه در جوار یکدیگر می نشینند و پیوندی آشکار و یا درونی با هم دارند. زندگی هر واژه بی حضور واژۀ دیگر یا ناقص است و یا از حیات خالی. واژه های عامیانه و واژه های ادیبانه نیز، تنها آنگاه کاربردی شاعرانه می یابند که بتوانند، نه فقط در کنار هم، بلکه بوسیلۀ کشش و بافتِ درونی با یکدیگر، تناسبِ ساختار شعر را چنان پی بریزند که شعر در گذر زمان، هر چه بیشتر به زلالی و رخشندگی خود دست یابد. همنشینیِ واژه های ناضرور با واژه هایی که ملاک و سنجۀ شناخت شعراند و شناسنامۀ شعر محسوب می شوند، نه تنها از اعتبار شعر می کاهد، که بیش از آن زمینه ساز بحرانی ست که جابجایی قلب و دروغ را با اصل و محک، امکان پذیر می کند. به سخن دیگر، شعر یعنی، تنظیم توانمندی های اندیشه و احساس، با توانمندی های قانونمندِ واژگانی که به ضرورت خود آگاه هستند. شعر شاملو، ترازنامۀ کشفِ شکوفایی و تعالیِ واژه ها، و نیز چگونگی بهره گیری شایسته از آنهاست. چگونگی استفادۀ شاملو از واژه ها، داوری های نا سنجیده ای را، گاهی در پی داشته است. برخی، بی توجه به ساختار واژه ها در زبان فارسی، شعر شاملو را مبتلای آرکائیسم می پندارند. مدعیان، به استدلال هایی روی می آورند که با خردِ کلام فارسی بیگانه ست و بیشتر به کار بررسی زبان های اروپایی می آید که اگر چه امروز زبان های دانش و اندیشه هستند، اما از آنجا که جوان هستند و پیوسته در گذر اصلاح، واژه ها با تغییر و اصلاحِ حروف، تغییر شکل می دهند و بسا در معنا نیز دگرگون می شوند. از اینرو، مبحث آرکائیسم در حوزۀ زبان های اروپایی، جایگاهی واقعی و جدی دارد، و استفادۀ ابزاری و انتقال مصنوعی آن به زبانِ فارسی، بی تردید، باری بر بدآموزی های موجود، خواهد افزود. زبان، اگر چه در سیر زمان در حال دگرگونیِ پیوسته ست، اما از آنجا که زبان فارسی به کمالِ ساختاری خود رسیده است، تحولِ زبانی، واژه ها را از پای نمی اندازد و آنان را راهی موزه های باستانشناسی نمی کند ، بلکه به گنجایش های پنهان و پیدای زبانی نیز می افزاید. احیای ادبیِ بسیاری از واژه ها را، ما امروز مدیونِ شعر شاملو هستیم که از سویی به غنای شعر، یاری رسانده است و از سوی دیگر، مانعی ایجاد کرده است در برابر هجوم واژه های پتیاره. به هر حال، ارزش واژه ها در شعر شاملو، مانند ارزش الماسی ست که نمی توان آنرا با شیشه ای به همان شکل و صورت تعویض کرد. در پرتو درخشندگیِ این ارزش هاست که اندیشه و احساس نهان در شعر شاملو، معرفت حالای تقویم را به تأویل و تفسیر زمان می پیونداند. واژه ها در شتاب زمان جلا می یابند و در هر بار نگاه، معنا و عطر تازه ای به خود می گیرند. 18 دقت انداموار جمله واژه اگر نیاز و ابزار اولیۀ شعر است، جمله ارکان اساسی آن را پی می افکند. سامان و استواری و تزیین جمله، باید ساختمان شعر و برجایی آن را در نگاه پر توقع جهان تضمین کند. بدون استقلالِ درخور و چشمگیر جمله، شعر از وظیفۀ حضور و استمرار در خرد و احساس دیگران، باز خواهد ماند. بی توجهی به کارایی جمله که باید هم خواننده را به شگفتی وادارد و هم در پیوند با جمله های دیگر، تناسب و زیبایی شعر را شکل بخشد، اما چشم اسفندیار بیشتر آثار معاصر است. زبان، در شعر و داستان تنها برای پرداخت موضوع هایی که در حیطۀ گفتارند، مورد استفاده قرار می گیرد و کارایی آن در حد مکتوب کردن گپ و اوسنه، باقی می ماند. جمله، از استقلال ذاتی و شخصیتی محروم است. شگفت آور نیست که کاربردی به اینگونه از جمله، چیزی عرضه خواهد کرد که هیچ اندیشه ای تا به آخر در آن اندیشیده نشده است و زاینده اندیشه ای هم در کسی نخواهد بود. چنین وضعیتی ست که بطور نمونه، داستان نویسی فارسی را، هنوز در ماقبلِ "بوف کور" هدایت نگاه داشته است. ریشۀ این کاستی، بیش از همه از بی اعتنایی شاعران و نویسندگانی سیراب می شود که با بضاعتی اندک از زبانِ اندیشه، جمله را برای بیان رویه ها به کار می برند و توجه چندانی، نمی توانند به هستی نابِ جمله داشته باشند. اعتنا، معمولن در محدودۀ رعایت دستور زبان خلاصه می شود؛ که بهر حال شایسته ست. اگر چه کاهلی در برابر زبان، از فقر دست اندر کاران ناشی می شود، اما از سوی دیگر، متن اندیشیده نشده، خود به باز تولیدِ سطح و یکسان سازی نیز می انجامد. از همین روست که انبوهۀ سنگینی از شعر و داستان و قصه و...در اولین تندباد، سهم رواق خاکیِ تاریخ می شود. شاملو، در کنار فروغ، یگانه بانوی بزرگِ شعر معاصر فارسی که والاتر از زمانه ست و چشم ودل هر خواننده ای به ذوق و اشتیاقِ شعرش دلتنگ است، از نادر شاعرانی است که به اهمیت بی چون و چرای جمله پی بُرد و به یاری و به پشتوانۀ چنین نیرویی، توانست به رفعتی شایسته و بایستۀ شاعران بزرگِ جهان دست یابد. در قاعدۀ شعر شاملو، جمله هم در خدمت خود است وهم در خدمت گوهرۀ شعر که با آگاهی و دانش و احساس و عاطفۀ سرشته در خود، رسالتِ تعالیِ تبار انسان را بر دوش تعهد، می کشاند. نمونه هایی می آورم تا جایگاهِ واژه و جمله در شعر شاملو، چنانکه در نمونه های شاعران بزرگ جهان، مورد توجه ویژه قرار بگیرند: " که باغِ عفونت میراثی گران است." 19 "هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی است که حضور انسان آبادانی است."20 " دروج استوار نشسته است بر سکوی عظیم سنگ." 21 " زمین خاطرۀ دلیر هر آنچه بزرگی را از چنگال دراز خویش می مکد." 22 "موجی به تنهایی که دریایی می شود به آرامی منم." 23 واژه ای به هیأت سکوت." 24 "من شنیدم که می گویند سنگی ست و دایره ای در آب و بر آب واژه ای که دایره را گردا گرد سنگ می نهد." 25 "چشمانِ سرد من درهای فرو بسته و کور شبستان عتیق درد بود." 26 " واگرد و به دیروز نگاهی کن آن سوی فرداها بود که جهان به آینده پانهاد." 27 "چیزی جز زخمی از من نمانده است." 28 نیروی نمایه ساختمان و منظر شعر که بر پایه های واژه و جمله استوار است، توان و نوع نگرشِ مخاطب را میزان می کند. به سخن دیگر، نمایۀ شعر چنان با دریافت زیباشناسانۀ چشم و گوشِ هوش خواننده در هم می آمیزد که ذهن و تخیل او به ناچار از معماری شگفتِ شعر فراتر رفته و بی واسطۀ فضل، به کاخِ معرفتِ درون خود می رسد. رازِ ماندگاری فردوسی و حافظ و... در میان میلیون ها مردمی که حتا از برکتِ سواد محروم هستند، بی تردید در سیراب شدن جانِ زیبا شناختی آنان از نمایۀ شعر است که در ترکیب و هماهنگی عناصر خود به زیبایی ناب رسیده که هم پهلوی امر مطلق است. خرد همگانی، باتمیز میان نمایۀ درخشان و ویرانه های غبار گرفتۀ شعر، سمت های دریافت فردی را در هر زمانه ای روشن می کند. نمایه شعر، یعنی پرداختِ عناصر درونه و برونۀ شعر، چشم وهوش خرد را با قاطعیت خود، توان داوری می بخشد؛ چنان که داوری در بارۀ نمایۀ اتومبیل پیکانِ ساخت وطن، اگر با زبان استعاره سخن بگویم، در قیاس با مرسدس بنز و یا ...به آن نتیجه ای می رسد، که اعتباری همگانی دارد. همین اعتبار همگانی ست که سنجۀ همیشگیِ شعر شاملو خواهد بود. پانوشت 1. از صف غوغای تماشائیان / العازر / گام زنان راه خود گرفت. 2. نگاه کنید به شعر " سِفر شهود " در مجموعۀ " در آستانه ". مؤسسۀ انتشاراتِ نگاه. چاپ اول 1376 3. "در آستانه " ص. 57 4. همانجا. ص. 57 5. همانجا. ص. 39 6. بر گرفته از شعر " بر سنگفرش " 7. "براستی انسان را در رنج و محنت آفریدیم." قرآن. سورۀ بلد. ترجمۀ بهاءالدین خرمشاهی. در رابطه با این آیه، خالی از لطف نیست که به تکمله و افزوده های مترجمی دیگر به نام مهدی الهی قمشه ای که از آخوندهای لوس و لودۀ و بی عقال و عبای جمهوری اسلامی ست، توجه کنیم؛ ایشان بی واهمه از تکفیر آخوندها، در جایگاه الله قرار می گیرد و نقل بالا را که به گمان وی کمبودهایی در آزار انسان دارد، به این گونه از کاستی می پالاید: "ما نوعِ انسان را به بلا و محنت آزمودیم که روز و شبی بی غم و رنج و زحمت بسر نبرد و با آلام طبیعت و امراض و اندیشه و اندوه و خوف و خطر عمر گذراند." قرآن. ترجمۀ مهدی الهی قمشه ای. انتشارات اُسوه. ص. 594 8. پیشگفتار "چنین گفت زرتشت". فریدریش نیچه. ترجمۀ داریوش آشوری. نشر آگه. چاپ دهم. ص. 27 9. نگاه کنید به شعر "شعری که زندگی است" در "هوای تازه". انتشارات نیل. چاپ پنجم. 2535 10. نگاه کنید به مجموعۀ "هوای تازه" ص. 143 11. همانجا 12. برای نمونه نگاه کنید به " در آستانه ". ص. 65 ناگهان عشق.../ و انسان/ برخاست. 13. اسطوره، رؤیا، راز. میرچا الیاده. ترجمۀ رؤیا منجم. انتشارات فکر روز. چاپ اول 1374. ص. 36 14. گفتگو با مجلۀ " امید ایران". سال 58. ص. 47 15. همانجا 16. " نامه های نیما یوشیج " به کوشش سیروس طاهباز. ص. 175 17. التزام شاملو و پافشاری اش برای احیای ادبیِ واژه هایی که در اینجا و آنجای زبان فارسی کاربردی روزمره دارند، به ندرت واژه هایی را همجوار یکدیگر کرده است که از سنخ و جَنم همگونی نیستند. 18. برای نمونه نگاه کنید به شعرهای "ترانۀ بزرگترین آرزو، سِمیرُمی، گفتی که باد مرده است، فراقی..." در مجموعۀ "دشنه در دیس" و شعرهای "رکسانا، لعنت و ..." در مجموعۀ "در هوای تازه" و نیز نگاه کنید به مجموعه شعر به هم پیوستۀ "در آستانه " 19. "دشنه در دیس" احمد شاملو. انتشارات مروارید. چاپ اول 2536. ص. 22 20. همانجا. ص. 64 21. همانجا. ص. 20 22. Rainer Maria Rilke. Gedichte und Prosa. Parkland Verlag, Köln. 1998. S. 686 23. همانجا. ص. 975 24. Paul Celan. Gedichte. Erstes Band „ Mohn und Gedächtnis“ Suhrkamp Verlag. Frankfurt am Main. 1975.. S. 25. همانجا. ص. 85 26. "هوای تازه" ص. 234 27. " در آستانه " ص. 28 28. "سنگ آفتاب" اوکتاویو پاز. ترجمۀ احمد میر علایی. انتشارات چشم و چراغ. چاپ دوم 1371. ص. 27
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:59 توسط جواد اسدیان |
|
|
جواد اسدیان
خطِ تیراژه ای بر خاکستری آسمان شاپرکی شناور در رنگ های شـاد و فرتوری چنان زیبا در خاطر من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:50 توسط جواد اسدیان |
|
|
جواد اسدیان
پناهگاهی و کویر زمانِ کور و حصاری از دور تا هنوز پیر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:45 توسط جواد اسدیان |
|
|
جواد اسدیان به همۀ آنانی که در وادی تاریکِ جهل و جنون چراغ راه افروختند و سوختند.
1 در غروب خانه می نشينم و می سوزم برای من 2 همين ديروز بود كه از بلندای تنهایی بر سنگفرش كهنۀ خيابان پرتاب شدم و در كجای گورستانی غريب در خاك شدم جنازه ام را هنوز به خاطر می آورم كه در حوالیِ كوره راهی دور برای هميشه گم شد اين گويا برادر من است عبد و عبيد در كنار دار آيت تاريك مسخ سيراب از سراب اكنون استنتاج شوم تاريخی است كه می ماسد در من و من در سويه های باد تكان می خورم می خواهم فارغ از دركوبه های اخطار در هنجار بی تای آفتاب و پاييز غرقه شوم می خواهم از ديوارهای سنگين فرسايش فراز آيم و با خنده ای به تمامی سربسايم بر آسمان همين ديروز بود اما كه زمينۀ سياهِ قاب هزاران تصوير شادابم را در حجله ها پيراست من از سؤال خالی می شوم و افول می كنم با تعزيرِ چركينِ پاسخ بر پشت من 3 در غروب خانه خواب می بينم تا دورادست و دلم می سوزد برای من 4 باغِ معلق با رؤياهای شيرين من سيراب شده است عشق را من به هيئت انسان آفريدم با خاطره ای ممتد از سيبب و از شراب فكرت بلند نور سجاف جامۀ زربفت من است قامت موزون غرور را من تراشيدم با پنجه های مهارت و اشتياق من هستم كه وزن زيبایی ام در واژه در خط در كتاب و در نگاه ظلمت سوز تو كه احيای مكرر زيبایی است من آفرينش هميشه ام در محاطِ خرافه و نفی همين ديروز بود در ری دربلخ در سمرقند فصل دراز زخم در توس در هر كجای اين خاك تيرۀ مغموم در كوچه های سمنگان من جنون اندوه بار تهمينه ام كه با مرگ خويش در كام باد و خاطره می چرخيد همين ديروز بود كه در خلوتگاه كوچه ای تار مقربان عالم لاهوت گُرده ام را دريدند انگشتم نشانِ راه ست و من سرشار از بديل خود را به ياد می آورم آری اين منم زائر زبانِ آری زبانِ زلال آزادی آری بياد می آورم من من نيا و نوادۀ خويشتنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:37 توسط جواد اسدیان |
|
|
جواد اسدیان
نامت خزه بسته است بر سنگ و سنگ افتاده در دایرههای شعر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:22 توسط جواد اسدیان |
|
|
پاول سلان Paul Celan برگردان: جواد اسدیان گل
سنگ. آن سنگ، که در هوا دنبالش می کنم. چشم تو، چنان کور که سنگ. ما دست بودیم، ظلمات را خالی کردیم، واژه ای که از تابستان فراز آمد، یافتیم: گل. گل ـ کورواژه ای. چشم تو و چشم من: در تلاشند برای آب. رویش. دلادل جداره بدانسو ورق می خورد. چونان این، واژه ای هنوز، و چکش ها تاب می خورند در فضا.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 17:26 توسط جواد اسدیان |
|
|
یادِ گلهای توفان زدۀ خفته در گورستان خاوران جواد اسدیان
چیست پشت اینهمه سکوت آنکه علفی تلخ به دندان می گزد و تقدیر را در مشت گره کرده بیرؤیا و آسیمه بر صخره ای نشسته است خاموش در کمندِ نوحه و شگون در منظر این تصویر بی نام کاروانی سیاه بر پل می گذرد رود مرده ای بر دوش میکشد باز و کسی حک می شود بر صافی سنگ و غبار می نشیند در خالی های خط خطوط و روز در هرم هزار کوره حکایت می کنند نسیم ماسیده در انگاره و ماه ورم کرده است و خاطره ها گسترند از واژۀ تاریکِ تردید دروازههای جهان را موریانه خورده است تو نیستی که بخوانمت در خراباتِ این اتاق غروب از کنار صخره گذشته است با تاولی بر پیشانی سهره ساقه ای از ملال گرفته به نوک در شطِ غروب در برزخ این سکوت دور می شود از خاطر آن نام که غرورش را در مشت می فشارد و علفی تلخ به دندان می گزد توفانی آکنده از خاک میچرخد در سرم زبان بگشا اندوهۀ من از این سپس که تقدیر در سراشیب ناگزیر بیشتر از بهانه ای دیگر نیست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 17:6 توسط جواد اسدیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
جواد اسدیان
|
| پیوندها |
|
در سوگ آبی ی آب ها سهراب مختاری نیماد نیماد |
|
RSS
|