تبليغاتX

دایره ای بر آب
جواد اسدیان



             جواد اسدیان

                                                                         j-asadian@web.de  
15.10.2009     
 
                                                     
                                                                                 

 حنظلِ "سبز" موسوی

 

پردۀ نخست: جعل "سبز"

جنبش آزادیخواهانۀ مردم ایران که پس از نمایش " انتخابات رئیس جمهوری" آغاز شد و به شتاب بالید، مانند همۀ جنبش های سیاسی پیروزمندِ تاریخ، دارای دو وجه کلی ست:

- وجه سلبی و نفی کننده؛

- وجه ایجابی و اثباتی.

مردم، پس از " انتخابات " دورۀ نهم "ریاست جمهوری" خیابان ها را به تسخیر خود درآوردند و جهان خواب گرفته و خوکرده به نظام اسلامی را به شگفتی فروبردند. جنبش آزادیخواهانه، اگر چه برای اعتراض به تقلب های همیشگی در "انتخابات" آغاز شد، اما، زود روشن شد که شور و شیدایی دیگر در سر دارد و برای دستیابی به پاسخ پرسش هایی برخاسته است که تاریخ و بویژه تاریخ روشنفکری ایران، از حل آنها سر باززده است. اگر شعارهای فراگیری را که در همۀ تظاهرات فریاد می شدند، جان و افشرۀ خواست مردم بشمار بیاوریم که باید بیاوریم، آنگاه دریافت این نکته چندان دشوار نخواهد بود که مردم برای نفی حکومت اسلامی بپاخاسته اند و نه، تنها برای بازپس گرفتن رأی هایی که در حقیقت برای نفی حکومت اسلامی داده بودند. این جنبش که با کیفیتی نوین و تاریخی به رویارویی بی پرده با حکومت اسلام و اسلام برخاسته، در وجه سلبی خود که در شعارهای "مرگ بر دیکتاتور" و "مرگ بر جمهوری اسلامی" درخشندگی می یابد، جای چندانی برای تفسیر و تأویل دین ­خویان تردست و چرب زبان نگذاشته است. شعارهای جنبش مردمی چنان کوبنده بوده است که علی خامنه ای را به اغمای مرگ فروبرد و بی تردید، با دیگرانی نیز که در برابرش بایستند، چنین خواهد کرد.


میان پرده: سبز، کژراهۀ میکونوسی دیگر؟

از همان دمی که مردم بر خواست واقعی خود، یعنی نفی حکومت اسلامی، پای فشردند و حرکتِ اعتراضی به جنبشی آزادیخواهانه فرارویید، دین ­خویان مغبون، با پول هایی که از کیسۀ رفسنجانی خرج می شوند، برای مصادرۀ جنبش و انحراف آن به چاره جویی پرداختند. ملاخور کردن جنبش از دو راه اساسی پیگیری شد و می شود:

1.با علم کردن رنگ سبز و  بستن جنبش به اسلام و حسین و کربلا و سادات و اهل بیت؛

2. سازماندهی شبکه های اجتماعی جوانان در داخل و خارج برای مهار جنبش در چارچوب اسلام و پذیرش ولایت فقیه و تلاش برای احیای خط امام (خمینی) که بزرگترین بارزۀ آن عادی کردن قتل عام و جنایت علیه بشریت است.

این شبکه های اجتماعی که به شتاب بوجود آمدند، بیش از آنکه در داخل، چارۀ درد دوم خردادی ها و میرحسین موسوی باشند، بیشتر در خارج از کشور، بویژه در اروپا به کار آنان آمد. اسلام زدگان توده ای- اکثریتی و خط امامی و جمهوری خواهان ملی و افرادی مانند سروش و کدیور و گنجی و سازگارا... کوشیدند تا با همیاری رسانه های ذینفع غرب، القا کنند که جنبش در پناه رنگ سبز سادات و اسلام حرکت می کند و از آنجا که در خطِ اهل بیت است، به دنبال تغییر نظام حکومتی نیز، نیست. اگر نیروهای توده ای- اکثریتی و پیروان " خط امام" در روزهای نخستِ تظاهرات توانستند با کاربرد خشونت و رفتار ناشایست و ناروا، از شرکت نیروهای برانداز جلوگیری کنند، اما زود دریافتند که تحمیل ارادۀ اسلامی به تظاهرات خارج از کشور، بیهوده ای ست که به انزوای بیشتر آنان خواهد انجامید. آنگاه بود که صلاح دیدند؛ از تشر و خشونت دست بشویند و به دست ها، بادبادک بدهند که هوا کنند.

 اکنون، از کسانی که با نمایندگان جناح های متخاصم حکومتی که دچار جنگی سهمگین برای حفظ اسلام و قدرت هستند، به گفتگو می نشینند و ظاهراً برای جنبش، چاره می اندیشند، باید پرسید که آیا با همین چاره اندیشی های ارزانِ ناشی از سنگوارگی و خودپرستی و انزوا نبود که راه خونین مینکوس گام به گام هموار شد؟!


پردۀ نخست: دنباله

باری، جنبش آزادیخواهانۀ مردم با توجه به تمام موانعی که نیروهای مسلمان و خط امامی های به  اصطلاح سوسیالیست و لائیک برمی سازند، در وجه سلبی خود نابودی حکومت اسلامی را نشانه گرفته است و آرام، اما با گام هایی استوار و هدفمند به پیش می رود. در پیوند با خِردِ راهنمای جنبش آزادیخواهانه مردم، اینک نیروهای اسلام زدۀ توده ای- اکثریتی و پادوهای رژیم که در اروپا و آمریکا امر و نهی می کردند و می کنند، به موضعی منفعلانه گرفتار آمده اند و با هر تلاشی که برای نگهداشت حکومت اسلام و مهار جنبش و ولایت فقیه می کنند، به مردابِ انزوایی بیشتر فرومی روند. قانونمند است که در وجه سلبی جنبش، از این نیروها کار چندانی برنیاید. تردید نباید داشت که رنگ سبز سادادت و حسین و اسلام که به دنبال " حکومت اسلامی، نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر" است، حنظلی است که جنبش آزادیخواهانۀ مردم، دیر یا زود، آنرا به زباله دانی خواهد انداخت. تجربۀ تظاهرات خارج از کشور نشان داده است که تلاش پیام آوران میر حسین موسوی برای مهار جنبش خارج، با اینکه از پشتیبانی جمهوری خواهان ملی و توده ای – اکثریتی ها و... برخوردار بوده اند، راه به جایی نبرده و هزینه ای که کرده اند، با بادبادک های سبز بر باد رفته و بر خلاف پندار و دریافت آنان، هم اکنون پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشانِ ایران شده است، نماد جنبش خارج از کشور. همپایان رنگ پرداز غرب نیز، از آنجا که از حکومتی که بر نادانی بنا نهاده شده است، شریک اقتصادی بهتری پیدا نخواهند کرد، برای تلقین " جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر"، به افکار همگانی، هر چه مردم در خیابان ها فریاد می زنند "مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر جمهوری اسلامی" و هر چه اصرار می ورزند که " آزادی، استقلال، جمهوری ایرانی" و " نه غزه، نه لبنان  جانم فدای ایران"، باز با بهره گیری از تمام امکان های خود، می کوشند تا پردۀ "سبز" برخواست مردم بپوشانند؛ تا چشم و شعور ما، به جعلی که شبانه روز، از راه رسانه های همگانی پخش می شود، خو کند و ناخودآگاه ما نیز، به اشغال سبز سادات درآید.

شعارهای محوری جنبش مردمی بر "مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر جمهوری اسلامی، مرگ برخامنه ای، مجتبی بمیری، رهبری را نبینی" تأکید داشتند. در کنار این شعارها به ندرت شعار "یا حسین، میرحسین" از سوی هواداران میرحسین موسوی داده می شد که به شتاب، به خاموشی می گرایید و پاسخی درخور از سوی مردم نمی گرفت. اگر بپذیریم که شعارهای محوری جنبش آزادیخواهانۀ مردم، به دنبال نفی حکومت اسلامی ست که هست، آنگاه منطقی ست بپذیریم که هر شعار دیگری که برای بقا و تداوم حکومت اسلامی تدوین شده باشد، نه تنها پیوندی با جنبش مردمی ندارد، بل مانعی ست در برابر آن و حرکتی خواهد بود به غایت ارتجاعی. برای جنبش آزادیخواهانۀ مردم روشن است که هیچ مصلحتی، نباید و نمی تواند حقیقتِ خواست مردم را به پای شعار مرگبار " جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر" قربانی کند.

همینجا باید از نیروها و افرادی که به رنگ سبز دل، خوش کرده اند، پرسید که آیا این شعار، در سمت و سوی جنبش مردمی، یا در تضاد با خواسته های محوری جنبش، تعریف پذیر ست؟

اگر از خرد بهره بگیریم، پاسخ روشن است که شعار سبز ساداتِ موسوی، حسینی ها، پادوهای رژیم و نیروهای خط امام، نه تنها در سمت و سوی جنبش آزادیخواهانۀ مردم نبوده و نیست، بلکه آنگونه که خود اعلام کرده اند، هدفی جز مهار جنبش در چارچوب اسلام ناب محمدی، دنبال نمی کند. اما شوربختانه، همچنانکه طرح کنندگان این شعار ایران و ایرانی ستیز، از خرد خود بهره ای نمی گیرند و به داده های از پیش تعیین شدۀ فقه و حدیت و سنت و قرآن تکیه می کنند، اسلام زدگان لائیک هم نشان داده اند که با همکاری با این مسلمانان و در تعطیل خرد، دست کمی از گنجی، سازگارا، سروش، کدیور، خامنه ای، خاتمی، میرحسین موسوی ها و ... ندارند و در این میدان حریفان و رقیبانی در خورند.

پرسش سوزان اما این است که چرا چنین است؟


پردۀ دوم: روشنفکری ایران و بلاهت اجتماعی

اسلام همچون یک دین بیگانه، بلاهتی اجتماعی ست که با کشتار و تحمیق و خرافه پروری و نهادینه کردن ترس، پیوسته بازتولید می شود. بیان این واقعیت، توهین به مسلمانی نیست. بسا، فرد مسلمانی که از بارزه های انسانی نیز برخوردار باشد، اما این بارزه ها، در سهمی که مسلمان در بازتولید بلاهت دارد، دگرگونی ای ایجاد نمی کند. و تا آن هنگام که روشنفکری ایران، چه به گونه ای سامان یافته در نهادهای سیاسی و چه مستقل، با روشنگری های شفاف و شجاعانه از مدار این بلاهت بیرون نیاید، از سویی، خواسته و ناخواسته از استقرار و تداوم روشنگری در روشنفکری ایران جلوگیری می کند و از سوی دیگر، خود، تبدیل به یکی از مؤثرترین ابزارهای تولید و بازتولید بلاهت، همچون امری اجتماعی می شود. در دوران پس از مشروطیت و بویژه در دورۀ پس از جنگ جهانی دوم و تشکیل حزب توده، در ایران امر روشنگری که بدون وقوع آن، دیالکتیک رشد و رفاه و خیر همگانی در چارچوب حرکت های برخاسته از متن و داده های جامعه، سر و سامانی نخواهد یافت، تعطیل شد و با تحلیل های آبکی، متولیان وهم و جهل و بازتولیدکنندگان آن، یعنی آخوند و آخوندیسم، به یکباره شدند، همراهان، همرایان و همسنگران نیروهای مدرن هوادار رشد و ترقی. با چنین چرخش بنیادینی که برای روشنفکری و روشنگری ایران، زیانبارتر از حملۀ عرب و استقرار اسلام نبود، دین اسلام که می توانست پس از جنبش بزرگ باب، در ایران جاودانه افول کند، به شتاب رشد یافت و با پیگیری روشنفکرانی مانند جلال آل احمد و مسلمانانی چون شریعتی، توانست، شکاف کوچکی را که نور اندیشه های کسروی و صادق هدایت و ... در روشنگری نوین ایران، روشن نگاه داشته بود، خاموش کند.

خاموشی روشنگری در روشنفکری ایران تا امروز نیز، کمابیش تداوم یافته است و تا هنگامی که روشنفکران مستقل و یا فعال در سازمان های سیاسی، در چارچوب گفتمان اسلام، رفتار و کردار و تدبیر می کنند، ممکن نیست که امر روشنگری در آنان و در غایت در جامعه، اتفاق بیفتد.


میان پرده: روشنگری و باتلاق کلیشه و مجاب

روشنفکری ایران خو کرده است که برای گریز از خویشکاری خویش در راه روشنگری به کلیشه هایی موهوم و نادرست پناه ببرد و ناتوانی خود را فرافکنانه، به جهل مردم و باور مادر بزرگان و پدر بزرگان که موهومی دیگر است، نسبت دهد.

در گفتگوهای بی سرانجام، بسا بسیار شنیده اید که روشنگری به بهانۀ دینداری مردم، به بعد، که کسی هم نمی داند کِی و کجا آغاز خواهد شد، واگذار می شود و یا با تکیه بر این شبه استدلال مجاب کننده، درمی یابید که امر روشنگری به خاطر وجودِ یک میلیارد مسلمان، به روشنی نفی می شود.

اشاره ای از سر کنجکاوی:

مسلمان بودن یک میلیارد انسان را از دو دیدگاهِ گوناگون می توان سنجید:

1. از دیدگاه اسلام و آخوندیسم که مسلمان را موجودی می پندارد که شهادت داده و گفته است "لااله الا الله"؛

2. از دیدگاه روشنگری و سکولاریسم.

شوربختانه، روشنفکری ایران در بارۀ مسلمان بودن یک میلیارد انسان، بیشتر به دیدگاه آخوندی تکیه دارد و از آن چشم انداز تاریک است که می نگرد و منطقی ست که جز همانی که آخوند می بیند، نبیند. اما، اگر از زوایۀ روشنگری و سکولاریسم، این پرسش را به میان آوریم که:

چند درصدِ این یک میلیارد مسلمان می دانند که اسلام چیست؟

بی تردید، هر پاسخی که به این پرسش بنیادین بدهید، از سویی با پاسخ آخوندی، از بنیاد تفاوت خواهد داشت و آن پاسخ، به پرسش هایی دیگر رهنمون می شود که خود، آغاز روشنگری ست. روشنگری هیچ نیست، جز تردید در داده های از پیش تعیین شده و کوشش برای بهره گیری از خرد خود.

 

پردۀ سوم: ایرانیگری؛ وجه ایجابی و اثباتی جنبش مردمی

بی آنکه روند روشنگری، بویژه در روشفکری سازمان یافتۀ ایران، چنانکه باید وشاید، بوقوع پیوسته باشد، خرد همگانی غالب بر جنبش آزادیخواهانۀ مردم، مبارزۀ کنونی خود را با حکومت اسلام، بر اساس تجربۀ سی سالۀ خود، به یک تسویۀ حساب تاریخی با این دین بیگانه، پیوند داده است. بر این خردِ همگانی پویا، گرایش روزافزون جامعۀ شهروندی به ایرانیگری و نیز، فرهنگ و اندیشۀ ایرانشهری که با پژوهش های بزرگمردانی مانند منوچهر جمالی و دکتر محمدی ملایری و سعیدی سیرجانی و فرهیختگانی چون هاشم رضی و ...اوجی تازه و ارجمند یافته اند، پرتو افکنده است.

مسلمانان حاکم و موسوی چی های داخلی و خارجی که سمت و سوی جنبش تاریخی مردم ایران را تشخیص داده اند، همۀ نیرو و توان خود را به کار گرفته اند، تا مگر این جنبش را از راهی که در پیش گرفته است، به اسلام و فقه و به راه ولایت فقیه باز گردانند.

میر حسین موسوی، هنگامی که بانگ بلندِ " آزادی، استقلال، جمهوری ایرانی" را شنید، با شتاب اعلام کرد که وی به دنبال احیای دوران خمینی ست؛ دورانی که در خاطرۀ همگانی، به عنوان دورانی ثبت شده است که دستگاه ترور و خفقان و کشتار اسلامی، جنایت علیه بشریت را آغاز کرد. و نیز، بیانیه داد که جنبش مردم را تنها، برای استمرار " جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر" است که می خواهد و بس. برای انحراف جنبش و نیز برای دستیابی به این هدف ها بود که با بودجه ای کلان، طرح ایجاد شبکه های اجتماعی جوانان، از سوی موسوی، جامۀ عمل پوشید و رنگ سبز سادات، بویژه در خارج از کشور که می تواند برای موسوی چیان در داخل، خوراک تبلیغاتی فراهم آورد، به بادکنک هایی تبدیل شد که در تظاهرات به دست شرکت کنندگان می دهند، تا ظاهراً فیل آقایان را هوا کنند.

 

میان پرده: شبکه های اجتماعی، تار عنکبوتی برای شکار ایرانیگری

موسوی در نامه ای که در تاریخ 21 شهریور 1388، به منتظری نگاشته است، در بارۀ نگرانی های خود از جنبش مردمی و راه حل های خود برای مهار جنبش در راستای اسلام و ولایت فقیه، به نکاتی اشاره می کند که برای ارزیابی رفتارهای ناهنجار دوم خردادی ها و توده ای- اکثریتی ها در تظاهرات خارج از کشور که با توسل به خشونت، امر و نهی می کردند که شعارهای معین داده شود و تنها رنگ و پرچم سبز از حق حضور برخوردار باشد، ضرورت تمام دارد. او در بیانیۀ شمارۀ 11 خود که همراه نامۀ یاد شده، برای منتظری فرستاده است، در کنار سخن سرایی در بارۀ ضرورت ایجاد "شبکه های اجتماعی" در داخل و خارج، بر دو نکتۀ اساسی تکیه می کند که ماهیت آنچه را که موسوی و " نهضت سبز" خواهان آن هستند، روشن می کنند:

1. " نهضت سبز" هدف خود می داند که مردم را در بارۀ اسلامی بودن جنبش آگاه کند تا آنان تصور نکنند " احساسات منفی انباشته شده در ضمیرشان متوجه دین است"؛

2. هدف " نهضت سبز" این است که " تکاپوهای مردم در چهارچوب نظام باقی بماند و در دام ساختار شکنی های خطرناک نیفتد."

اگر چه، پافشاری میر حسین موسوی بر این دو نکتۀ اساسی، ماهیت و سمت و سوی ایرانیگری جنبش آزادیخواهانۀ مردم را که اسلام و حکومت اسلام را نشانه گرفته است، بیش از هر سند دیگری برجسته می کند، اما پُر پیداست که مسلمانان برای حفظ نظام اسلام، از هیچ نیرنگی رویگردان نخواهند بود و اگر ضرورت ایجاب کند، از هیچ جنایتی نیز پروا نخواهند داشت؛ چنانکه تا کنون نداشته اند. هرگز نباید فراموش کرد که نام میرحسین موسوی با کشتار همگانی زندانیان سیاسی پیوندی ناگسستنی دارد.

باری، شبکه های اجتماعی که موسوی و " نهضت سبز" در ایران و خارج به راه انداخته اند، آش شله قلمکاری ست که از سویی، باید به کار زد و بند با جناح دیگر حاکمیت بیایند تا با فشار از پایین، جناح موسوی و دوم خردادی بتواند سهم بیشتری از قدرت را به دست آورد و از سوی دیگر، بتواند جنبش را در چارچوب حفظ نظام اسلامی و ولایت فقیه، مهار کند. میر حسین موسوی در بیانیۀ شمارۀ 11 خود به روشنی می گوید: " در نهضت سبزی که آغاز شده است... ما خواسته های بسیار روشن و منطقی داریم. ما حفظ جمهوری اسلامی را می خواهیم."

و در بارۀ رنگ سبزی هم که لائیک های توده ای- اکثریتی و "جمهوری خواهان ملی" و دیگر از خدا بی خبران، بر دست و پای خود می بندند، همانجا به صراحت می گوید: " ما در راهی که خداوند پیش رویمان قرار داده است، از نماد سبز استفاده کرده ایم تا پرچم دلبستگی به اسلامی باشد که اهل بیت پیامبر آموزگاران آن بوده اند."

اما با همۀ تلاشی که اینان و رسانه های جهانی برای رنگ کردن جنبش آزادیخواهانۀ مردم ایران کرده و می کنند، و با همۀ کوشش های روا و ناروا و با همۀ تدبیرهایی که گنجی، کدیور، سروش، نگهدار، سازگارا و ... دیگر اسلامزدگان لائیک به کار بسته و می بندند، رنگ سبز نتوانسته است سلطۀ سیاه خود را بر جنبش مردمی داخل و در تظاهرات خارج از کشور اعمال کند؛ به این دلیل ساده که دوران اسلام در ایران دیگر گذشته است و مردم، ورای هر " ایسمی" برای ایران و سرفرازی ایرانی بپا خاسته اند.

باری، با توجه به جایگاهِ کنونی جنبش آزادیخواهانۀ مردم، میر حسین موسوی از دو سوی در محاصره قرار گرفته است:

- از سوی مسلمانان حاکم که برای وی در قدرت سیاسی، نه تنها سهمی نمی شناسند، بلکه در کمین فرصت مناسب هستند تا وی و تمامی دودمان و همراهانش را سلاخی کرده، از میان بردارند؛

- از سوی حنبش آزادیخواهانۀ مردم که در برابر دینخویی و اسلامزدگی وی، جز به والایی " جمهوری ایرانی" و با درافکندن بانگ رسای " نه غزه، نه لبنان جانم فدای ایران" جز به ایرانیگری در برابر عرب پرستی وی، تن در نمی دهد.

موسوی و پیروانش، به خوبی می دانند که بختِ بازگشت به دامن حکومت اسلام را از دست داده اند، و برای زنده ماندن نیز، چاره ای جز پناه آوردن به دامان ایرانیگری باقی نمانده است. جنبش، همانگونه که میر حسین موسوی در بیانیه های خود، بارها اعتراف کرده است، بدون او هم آغاز می شد و به راه خود می رفت، اما اکنون پیداست که زندگانی و مرگ میر حسین موسوی وابسته به جنبش مردمی ست و بدون اعتلای آن، راهِ گریزی برای موسوی و پیروانش باز نیست. بنابراین، گزینۀ خردمندانۀ میرحسین موسوی، تنها مردمی هستند که عزم خود را جزم کرده اند، تا با نبردی تاریخی بر سر دو راهی اسلامزدگی و ایرانیگری، یکی را برگزینند.

اینکه میرحسین موسوی راهِ سبز مرگ را همچنان دنبال می کند، یا زندگی یکرنگ و بی آلایش را برمی گزیند، پرسشِ سرنوشت سازی ست که هم اکنون، دغدغۀ اصلی او و پیروانش شده است.    

 

پردۀ چهارم: دشمنان وجه اثباتی مبارزۀ تاریخی مردم

جنبش آزادیخواهانۀ مردم ایران که برآیند خرد همگانی برای بازکردن گره های اکنونی و تاریخی جامعۀ شهروندی ست، در وجه ایجابی و اثباتی خود، تنها بر ایرانیگری ست که سخت پای می فشارد.

این جنبش در وجه ایجابی خود، نه تنها به مبارزه با حکومت اسلامی برخاسته است، بلکه  روشنفکری چپ و راست سنتی و اسلامزده را نیز، رویاروی خود می بیند. گزافه نخواهد بود که جنبش تاریخی و آزادیخواهانۀ مردم ایران را که برخاسته از انباشت خرد همگانی ست، دنبالۀ مستقیم جنبش بزرگ باب بدانیم که برای نخستین بار پس از آن جنبش، محور مبارزاتی مردم ایران را بر مبارزه با ارتجاع داخلی، یعنی با آخوند و آخوندیسم، متمرکز کرده و سیر مبارزاتی را از تابعیت امور بیرون از کشور، رها ساخته است. در دوران معاصر، برای نخستین بار است که جنبش کنونی مردم، چهرۀ واقعی ارتجاع را با توجه به کارشکنی های همه جانبه ای که صورت می گیرند، ترسیم کرده و با آن به نبردی تاریخی و سرنوشت ساز برخاسته است.

واقعیت این است که مردم در مرحلۀ کنونی مبارزه، کمابیش تنها هستند و مدعیان، بیشتر برآنند که با مصادرۀ جنبش و فرافکنی های ذهنی و بیگانه با داده های جامعۀ ایران، آنرا از معنا و بار اصلی خود، یعنی از ایرانیگری خالی کنند. در واقع، طیف گسترده ای از نیروهای به اصطلاح چپ سنتی که خورشید خود را در تاریکی های امثال فرخ نگهدار و شرکای داخلی و خارجی وی می جویند و نیز، تمام طیفِ نیروهای اسلامی که در جدال خود با حکومت، برای سهمی بیشتر از قدرت ، به رنگ کردن جنبش و ابزاری کردن آن مشغولند، نه تنها یاران راستین جنبش مردمی نیستند، بلکه می کوشند با تکیه بر شبه تئوری های خود، جنبش تاریخی مردم را تا جایی که می توانند، به بیراهه ببرند.

بر چپ مدرن است که اندیشه های خود را بر اساس آنچه در جریان است بپردازد و بر شالودۀ واقعیت، نظریه های خود را سامان دهد. در چنین صورتی، می توان امید داشت که اندیشه و تفکر مفهومی و فلسفی، بار دیگر در جهان اندیشه و فرهنگ ایرانی فراگیر شود.

در شرایط کنونی، اگر چه جنبش آزادیخواهانۀ مردم، در میدان مبارزه تنهاست، اما با این وجود، توانسته است که رفتار و کردار جهان غرب را در پیوند با حکومت اسلامی، دگرگون کند و نیروهای اسلامی و چپ سنتی د اخلی را نیز به واکنش وادارد و آنان را چنان به چالش ایرانیگری کشیده که هیچ ایسمی هم نمی تواند، کنج امنی برای آنان فراهم آورد. دستاوردهای جنبش آزادیخواهانۀ مردم، در مدت این چند ماه، در مقایسه با سلطۀ جنایتکارانۀ هزار و چند سد سالۀ اسلام، یگانه است و بسیار ستودنی ست. ستودنی تر، مبارزۀ زنان و جوانان و دانشجویان با هیولاهای اسلامی حاکم است که خواب و راحت از همۀ آنان، گرفته است.

آیت الله قرائتی و بسیاری از آخوندهای حاکم به درستی پی برده اند که هدف جنبش، حذف حکومت اسلام در ایران است و نیز اخراج این دین به سرزمین زادگاه خود. قرائتی، به همۀ مسلمانان حاکم و ناحاکم هشدار می دهد که شعار " نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" به معنای " نه غزه نه لبنان، نه قرآن است."

از سوی دیگر، اندیشۀ جهان وطنی وارونۀ چپ سنتی و نیز، دشمنی کور و کینه توزانۀ آنان با تاریخ ایران و تاریخ فرهنگ این سرزمین، آنان را خواسته و ناخواسته در جبهۀ حاکمان مسلمان قرار داده که با تکیه بر اندیشۀ امتی و سنت محمد و خلفا، دشمنی آشتی ناپذیر با هرآنچه ایرانی ست، دارند. شگفت آور نیست که جنبش تاریخی مردم، تا کنون از خود چهره ای نشان نداده است، چرا که:

1. به بیشترینۀ نیروهای راست و چپ سیاسی سنتی موجود، باور ندارد و آنان را در برابر شعار محوری خود، یعنی " جمهوری ایرانی" و " نه غزه، نه لبنان،  جانم فدای ایران" دچار اغمایی ژرف کرده است.

2. دارد به دور از چشمان هرزۀ حکومت اسلام و بسیاری از دولت های غرب و پادوهایشان، برای سازماندهی خود، بر اساس خردِ فرهنگ ساز ایرانی و نیز با توجه به شرایط اختناق حاکم، تدبیرهایی کارساز می کند.

نیروهای سکولار و لائیک و آزاد اندیش راست و چپ، برای برونرفت از بحران هویتی خود، چاره ای ندارند، جز رویکردی جدی و منصفانه به تاریخ و تاریخ فرهنگ ایران؛ تا شاید بتوانند از این راه، در این نبرد سرنوشت ساز، جایگاهی درخور و هماهنگ با خواسته های بنیادین مردم، بیابند. در غیر این صورت، دیالکتیک واقعیت ثابت خواهد کرد که این نیروها، خُرد و خردتر شده و از یادها خواهند رفت.

قانونمند است که جنبش تاریخی و آزادیخواهانۀ مردم، خردمندانه و آرام گام بردارد تا نیروهای مخالف سرا، هم فرصت بازاندیشی داشته باشند و هم، چنانچه خردِ خود را به خدمت نگیرند،  فرسایش و فروریزی آنان ژرفتر شده و در نهایت، از به بیراهه بردن جنبش ناتوان بمانند.

در چنین شرایطی رژیم، در کمین فرصت نشسته است تا موسوی و کروبی و چهره های شناخته شدۀ آنان را در داخل و خارج کشور، از میان بردارد. جنبش مردمی ایران، تنها پناهگاه آنان برای تداوم زندگانی ست. منطقی ست که جنبش از اینان بخواهد که چشم خرد خود را بگشایند و برای نجات خود و پیروزی مردم بر حکومت جهل و جنون اسلامی، به خواسته های مردم تمکین کنند.

مردم برای اسلام و حکومت اسلام نیست که خون می دهند و برای استمرار ولایت فقیه نیست که با دست خالی و با جان برکف به نبرد برخاسته اند. تردیدی نباید داشت که هر گونه نفاق افکنی و نیرنگبازی و کوشش برای رنگ کردن جنبش و نیز، هر گونه تلاش برای مهار آن در چارچوب اسلام و ولایت فقیه، به ناگزیر با شکست روبرو خواهد شد. و مردم، نه چیزی را فراموش می کنند و نه قرار است که کسی را هم ببخشند.

 


+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:48  توسط جواد اسدیان | 




                                                                                                          جواد اسدیان

 

مــرا بــه مقصــدِ مستــان، رهــی نبــود                                   

رهــی نبــود کــه بسْ، پـای، ورا نسـود

                          

بســوخـتــم چـــو یکـی شعـلــۀ راهیــاب

بــه دیــده، کـرد مـرا شمـع وجــودْ، دود

 

مـلــول شــد تن مــن آخـرْ، شــد خمیــده

ستبـرِ پشت و، مــرا مـُردْ به لب، سرود

 

کـنــون، بـاده بیــاور کــه بــه شــورِ آن                 

بــه در شــود زســرم، ژاژه اهــل سـود

  

مــگــر کــه بـاز بگــردد، ز فســون یار                                 

به جان من، هرچه روزگار، زمن ربود

 

ز خَس وَ خُشــکِِ وطــن کــاخ بپـا کنیم                         

بــه زیــر خـیـمــۀ ویــران، زنـم عمــود

                

کتـاب دیــن عــرب، قفل به هر در ست                            

کجــا بــه دین­خـویی، مـرد، دری گـشود

 

شمــیـــم وقــت، ببــافـــد ز حـــریـرِ یـاد                                          

شـــکـــوهِ فــرّ و فــرهنــگ، بـه این پود

 

بــه نــور هـور، بشد ظلمتِ چشمْ، صبح  

فـــریـبِ عـقــل، ز دامــانِ خِـــردْ، زدود

 

چـــو شـد، بـه دیده مرا، نیک ز بَد، پدید                           

تبــاه بــود، همــه، هر چه، خو می نمود

                          

بســا  کــه بَــد، به دلم، نیک نمــوده بود                             

ز نیک هــم، به جُـزَم درد، ثمـر چه بود

 

ورای نـیــک و بَــدِ دیــن مـحـمـــد است

بــه زن و مــرد، دهـد چرخ، یکی درود

 

جوشش جرعـۀ می، طاقت ز سرم بِبُـرد                            

وَ طاق بودکه جفتش،خودْ گوش می­ شنود

            

اگـــر جهــان ز خـَستــَر همــه پر کـنیــد

اگر ز زخـــم، تنــم هــم بشــــود کـبـــود

 

ز پــای مـــن نَـنـِشـینـــم، نـــروم کـنـــار

چـــگـونــه عهد کـه بستی، شکنیشْ زود

 

به راهِ مست و مستـــان نهـــم چـــو گـام                       

نــه کــم شود خِردَم، بل به کـمَش فــزود

 

کـنــون حـرف بـه پایان رسیــد و رفــت

فـریب عقل، بـه سعی یی کـه خِـرد نمود




+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 18:41  توسط جواد اسدیان | 



                                                                                  جواد اسدیان

 

بغضی به گلو با آه               

فرتوری ز بیگانه

افتاده زمن بر آب


              

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:48  توسط جواد اسدیان | 



                                                                                  جواد اسدیان

 

در کورۀ سرد تاریخ

واژه ها گُر می گیرند باز از خاکستر خویش

در رنگ بلند خورشید

که می تابد بر شانۀ شیر و تیغۀ شمشیر

 باز     پُر از هیچ می شود   

دهان بهانه وُ

             سودا وُ

تردید



 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:34  توسط جواد اسدیان | 



17 شهریور 1388 خورشیدی

 

 

انجمن آرا چه می گوید، چه می خواهد؟

 

بنیان گذاران "انجمن آرا" در ماه های گذشته در نشست های خود، اسنادی را تصویب کردند که راه آیندۀ انجمن را برای پشت سرگذاشتن حکومت اسلامی، دست یافتن به ایران، ایرانیت، دموکراسی، آزادی و سکولاریسم تصویر می کند. این سندها، نه تنها فرایند خردِ هم اندیشان این انجمن، بل که برآمده از صدسال گفتمان روشنگری در ایران از زمان انقلاب مشروطیت تا به اکنون است.

ایرانیان با آن پیشینۀ کهن تمدنی، و با 1400 سال اسارت دینی، اکنون در کجای تاریخ خویش ایستاده اند؟ تکلیفشان در برابر حکومت بیگانه اندیش و ضد ایرانی اسلامی در ایران چیست؟ باید به کدام سوی برویم؟ و چگونه؟

انجمن آرا، دربرگیرندۀ ایرانیانی است که پیش از اندیشیدن به شمار هموندان، به منش، ماهیت و کیفیت خود می اندیشد. اما براین باور است که برای گذر از استبداد حکومتی و بستمانِ دینی باید در کنار پرداختن تئوریک به روندها و رویدادها، با هستی بخشیدن به سامانه ای سیاسی، رزمنده، شجاع، و همسو و همروند با زمان، درفروپاشاندن نظام استبداد دینی در ایران گامهایی استوار و از روی خرد، درست کرداری، درست اندیشی و درست گویی برداشت؛ گامهایی با پشتوانۀ اراده، ازخودگذشتگی، خردمندانه، بی ریا، بدون باج دهی و مصلحت اندیشی های رایج.

این انجمن، پیشتر، پنج گفتار در بررسی و بازشناسی وضعیت کنونی میهنمان ایران منتشر کرده بود. اکنون با تصویب و انتشار سندهای بُن پایه اش، در راه کردار و کار برای دگرگونی در ایرانِ مانده در بندِ حکومت دینی، گام برداشته است.

انجمن آرا، ایرانیان را، فرزندان زرتشت، کوروش و فردوسی را به خانۀ خود فرامی خواند. ایران، خانه و نیایشگاهِ همۀ ایرانیان است. باید ایرانیت، ایرانیگری، ایرانشهری، آزادی و شکوهِ خود بودن را به زادگاهمان بازگردانیم. باید مردم سالاری، سکولاریسم و همنشینی با جهان مدرن امروز و آینده را در سرزمین مان نهادینه کنیم. باید تباهی دینی، استبداد سیاسی و ایران ستیزی را از خانۀ خود بروبیم. مهم نیست که هم اکنون شمارمان اندک باشد، مهم این است که اندیشه مان به گوهر، ایرانی باشد. بایسته است که خواسته و کردارمان امروزین باشد. مهم این است که کردار، اندیشه و گفتارمان، در ایرانشهری ریشه  داشته باشد و هم، شاخه هایش در دنیای نوشدۀ سدۀ بیست و یکم جای گیرد. با این همه، بودن هر ایرانی در این سنگر، دست یابی به آرمان های امروزین ما ایرانیان را شدنی تر و شتاب آمیزتر می کند.

سندها و بیانیه های انجمن آرا را بخوانید!

دست های ما را که به دوستی، مهر و همپیمانی به سوی شما آمده بفشارید. رنسانس فرهنگی و سیاسی ایرانیان آغاز شده است. ایرانیان بپا خاسته اند. ایران، آزاد خواهد شد. ما در مهمترین چرخشگاه تاریخ خود، در درازای 1400 سال گذشته جای گرفته ایم. تاریخ ایران و همای نیک بختی، به ایرانیان امروز، بختی بلند برای پیروزی بخشیده است. زایش ایرانیت و ایرانی نوین آغاز شده است. آنچه را که نیاکانمان خواستند، اما نتوانستند واقعیت ببخشند، به دست زنان و مردان شجاع و رستم زادِ امروز ایران به انجام خواهد رسید. ما  گروهی هستیم که می خواهیم شانه بر شانۀ شما هممیهنان تکیه دهیم. شانه های ما نیز، تکیه گاه کوچک اما استوارِ همۀ ایرانی اندیشان، آزاداندیشان و نواندیشان است. دست در دست شما می گذاریم و با هم پیمان می بندیم که تا رهائی میهنمنان از چنگال اهریمن، ازپای ننشینیم.

با باور به پیروزی: زنده باد آزادی، زنده باد ایران.

انجمن آرا

7 سپتامبر 2009

 

برای پیوند و همپیمانی با ما، با نشانی زیر تماس بگیرید:

anjoman.ara@googlemail.com

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواهشمندیم از فرستادن هر گونه ایمیلی به نشانی انجمن که ربط مستقیمی با انجمن آرا ندارد، خودداری کنید.

 

***

 

 

منشور انجمن آرا

سندِ 1

 

1. با توجه به ماهییت فاشیستی- ایدئولوژیک حکومت اسلامی در ایران و ناکارآمدی اغلب سازمان ها و حزب های سیاسی سنتی و نیز، بنا بر ضرورت برونرفت از بن بست سیاسی و فرهنگی ایران، تأمین حقوق شهروندی در ایران، انجمن آرا کار خود را آغاز کرده است.

2. انجمن آرا، برای ایران مداری مبارزه می کند و بر این باور است که استقرار و نهادینه شدن سکولاریسم، آزادی، دمکراسی، لائیسیته و حقوق بشر در ایران، تنها در فرهنگ ایرانی امکان پذیر است.

3. انجمن آرا، پشتیبان کارزار مردم ایران است و می کوشد در سازماندهی این مبارزه ها، سهیم باشد.

4. انجمن آرا، با توجه به وضعیت سیاسی جامعۀ ایران و در هماهنگی با آن، بر مبارزه ای اساسی و بنیادین برای تکوین و تعالی استعدادهای فردی و نیک بختی همگانی تأکید دارد و کوشش های خود را بر همین اساس پی ریزی می کند.

5. انجمن آرا دربرگیرندۀ افرادی است که به ایران مداری، لائیسیته، سکولاریسم، دمکراسی و حقوق بشر اعتقاد دارند. این انجمن، بر جدایی دین از دولت و سیاست پای می فشارد و پیگیرانه خواستار آن است که  هیچ دینی از سوی دولت به رسمیت شناخته نشود.

6. انجمن آرا پشتیبان هر جریان دمکرات، آزادیخواه و مردم سالاری خواهد بود که همروند با اصول یاد شده در این اسناد، بخواهد رهبری را در ایران بدست گیرد.

7. انجمن آرا بر آن است که تمام داوطلبانی را که به اصول یاد شده در بند پنج منشور اعتقاد دارند و در این راه آمادۀ مبارزه هستند، در سازمان مدرن شهروندی گرد هم آورد.

8. انجمن آرا، براندازی نظام اسلامی را پیش شرط برون رفت از وضعیت کنونی می داند و خود را در کنار نهادها و جریان های همباور می بیند و در ایجاد یک جبهۀ گستردۀ دموکراتیک و مبارز، برای این منظور می کوشد.

9. ما خواستار برپائی یک دولت موقت هستیم که ادارۀ ایران را پس از تغییر نظام اسلامی به عهده بگیرد. این دولت باید زمینه را برای تشکیل مجلس مؤسسان فراهم آورده و همه پرسی تعیین شکلِ حکومتی را اجرا کند.

       10. اصل تمامیت ارضی ایران، خدشه ناپذیر است.

       11. نهادهای شهروندی مناطق، شهر و استان که با حضور حزب های سیاسی در انتخاباتی دمکراتیک تشکیل می شوند، مسئول ادارۀ مناطق، شهرها و استان های خود، در چارچوبِ قانون اساسی هستند.

 

 

***

 

برنامۀ انجمن آرا

سندِ 2

 

انجمن آرا برای برچیدن کامل نظام اسلامی در ایران، و برپایی سامانه ای مردم سالار، سکولار و دموکراتیک، سرفصل های زیر را پیشنهاد می کند:

1. نگهبانی از یکپارچگی ایران.

2. جاری کردن مفاد منشور حقوق بشر سازمان ملل در رگ و بُن قوانین پایه ای و شهروندی.

3. جداکردن دین از دولت - از رأس تا پایۀ هرم آن - و در همۀ نهادهایی که درچهارچوب قانون اساسی آینده برپا می گردند.

4. تأکید بر حقوق برابر همۀ شهروندان ایرانزمین در پیشگاه قانون و تلاش برای همکاری گستردۀ آنان در تمامی اموری که به سرنوشت میهنمان پیوند می خورند.

5. برپایی یک همه پرسی برای تعیین نوع سامانۀ سیاسی ایران، پس از آن که رژیم فروریخته باشد، و دولت موقت، طی یکسال عمر خود، زمینۀ یک همه پرسی آزاد را فراهم نموده باشد.

6. نظام ایران آینده، سامانه ای خواهد بود بر پایۀ دموکراسی پارلمانی در جامعه ای کثرت گرا و همبسته.  

7. سرفصل های سیاست خارجی باید بر حُسن همجواری با همۀ همسایگان ایران، کوشش برای برپایی صلح در منطقه، و روابط برابرحقوق با همۀ کشورها استوار باشند. مقابله با تروریسم اسلامی در منطقه و در جهان را دوشادوش همۀ کشورهای ضدتروریسم، وظیفۀ دولت آتی می دانیم.

8. گشودن درهای همۀ پایگاه های اتمی ایران به روی مسئولین انرژی اتمی سازمان ملل، پاکسازی این پایگاه ها از رگه های احتمالی تولید سلاح اتمی، زیر نظر نهادهای بین المللی.

9. پاکسازی نظام آموزشی و مواد درسی مدارس و دانشگاه ها و آموزشگاه های ایران از هرگونه گرایش دینی و مذهبی و ایدئولوژیک.

10. لغو همۀ قوانینی که براساس تبعیضِ جنسی، عقیدتی، فرهنگی و قومی تدوین شده اند.

11. آموزش زبان های رایج منطقه ای در کنار زبان ملی ایرانیان(پارسی) در مدارس و دانشگاه ها. تأسیس فرستنده های تصویری و صوتی به زبان های رایج در هر منطقه، و انتشار آزاد روزنامه و کتاب به زبان های گوناگون در مناطق گوناگون کشور.

12. حق هر ایرانی ست که زبان مادری خود را فراگیرد. بر دولت است که امکان های لازم را در این راستا فراهم آورد.

13. آزادی همۀ احزاب و سازمان ها و نهادهای دمکراتیک که با هرگرایش سیاسی و نظری در چارچوب قانون اساسی سکولار فعالیت می کنند. دولت آینده، ضامن پاسداری و دفاع از آزادی های شهروندی و سیاسی همۀ شهروندان و نهادها و احزاب خواهد بود.

14. آزادی تأسیس رادیو و تلویزیون و دیگر رسانه ها توسط مردم و بخش خصوصی در چارچوبِ   قانون اساسی.  

15. بازپس گیری اموال غارت شدۀ کشور از سران و مسئولان رژیم جمهوری اسلامی. بازگرداندن دارایی های مصادره شدۀ مردم و مخالفان رژیم کنونی به آنان.

16. استقرار یک دستگاهِ قضایی مستقل و برپایی دادگاه های شایسته و بی طرف برای سران و مسئولان حکومت اسلامی که در غارت و حیف و میل ثروت کشور، وَ در جنایت های این رژیم دست داشته اند. داشتن وکیل، حق همۀ متهمان خواهد بود.

17. اقتصاد کلان ایران، اقتصاد بازارِ آزاد است که بر محور عدالت اجتماعی عمل می کند.

درآمد ذخایر زیرزمینی باید در خدمت تولید داخلی و رفاه اجتماعی قرار بگیرد.

 

 

***

 

 

دریافتِ ما از سه مفهوم اساسی

سندِ 3

 

 

شرح کوتاهی در بارۀ سه مفهوم اساسی که بیانگر منش (هویتِ) حرکت ما هستند و تفاوت و وجوه مشترک ما را با دیگران، روشن می کنند: 

 

1.  ایران مداری

 

ایران مداری؛ به معنای گسترش فرهنگ و نوزایی سراندیشه های ایرانی است که می تواند جایگاه ایران و ایرانی را در جهان مدرن تعریف کند. آنچه در برابر خود داریم، چیزی نیست، جز انحطاط  ملی، که با کاربرد دین، بنیان های ایران مداری را به نیستی نزدیک کرده است. برای نوزایی و نوسازی سراندیشه های ایرانی، باید از سویی، اندیشمندان بکوشند که این اندیشه ها را از حجاب چند لایۀ اسلام بیرون بیاورند و برای دسترسی همگان، آن ها را تدوین کرده و تبلیغ کنند. از سوی دیگر، گسترش فرهنگ و اندیشه های ایرانی که باید بتوانند از منش (هویت) ما در برابر هویت جعلی و تحمیلی اسلامی، پاسداری کنند، به ارادۀ همگانی و سازماندهی نوین نیازمند است. مردم ایران در حال برداشتن گام هائی یزرگ برای سامان دادن سرنوشتِ آیندۀ شهروندی ایران اند و می کوشند با کنار نهادن حکومت اسلامی از گذشته بیرون آمده پای به ایرانشهری وجهان گرائی مدرن بگذارند. در 14 سده ی گذشته در ایران، گروهی ازهنرمندان، اندیشمندان و فرهیختگان ایرانی برای نگاهداشت گوهر ایرانیت، تلاشی ستودنی داشتند. آنان کوشیدند با بازبرد و نگهداشت فرهنگ ایرانی در پیلۀ اسلام، شمشیر حکومت های ترکان مسلمان را کُند کرده و از گسترش سرکوبگرانۀ اسلام تا اندازه ای جلوگیرند. این کوششها کم و بیش ناکام ماندند و اینک هنگام آن است که منش (هویتِ) ایرانی - که در آستانۀ نابودی قرار گرفته - از اسلام جدا گردد، و در اختیار مردم و فرهنگِ ایران قرار گیرد. اگر ما از این وظیفه تن بزنیم، این خلاء را دیگران، به گونه ای نامطلوب پر خواهند کرد.

 

2. سکولاریسم

 

سکولاریسم را می توان از دو دیدگاه اساسی ارزیابی کرد:

نخست؛

به عنوان نظامی حقوقی که مورد پذیرش بخشی از دین مداران نیز هست. این برداشت، پیامد پذیرش جدایی دین از دولت، حکومت و سیاست از سوی کلیسا ست. سکولاریسم در جهان غرب هنگامی نهادینه شد که در کنار مبارزۀ نظری با سلطۀ کلیسا، موضوعیت دخالت کلیسا در اموردولت نیز بنا بر دگرگونی های بنیادین سیاسی و اجتماعی، از میان رفته بود. قدرت کلیسای کاتولیک، در این امر نهفته بود که هیچ پادشاهی بدون تأیید پاپ و کلیسای کاتولیک، از مشروعیت حکومت کردن برخوردار نمی شد. با روند رفرماسیون و پیروزی روشنگری و انقلاب های بورژوایی اروپا، قدرتِ دخالت کلیسا در تعیین و تعین پادشاه، از متولیان کلیسا سلب شد. با نابودی حکومت های تمامیت خواه، کلیسا که موضوعیت دخالت خود را در امر دولت از دست داده بود، سکولاریسم را به عنوان یک نظام حقوقی پذیرفت و توانست نقش بزرگی در سامان امور جامعه به عهده بگیرد. در روند استقرار و نهادینه شدن سکولاریسم در نهاد کلیسا بود که واتیکانوم 2 در سال های 1962 تا 1965 به تصویب کلیسا رسید. واتیکانوم 2 آن دگرگونی بزرگ و بی مانند دینی است که به کلیسا اجازه می دهد، هماهنگ با روح زمانه، زندگی و عمل کند.

دوم؛

به عنوان یک جهان بینی که بیش از هر چیز، داعیۀ محو اقتدار دین در امور دولتی و اجتماعی را دارد. این نوع از سکولاریسم که باید از آن به عنوان سکولاریسم اجتماعی یاد کرد، از یک نظام حقوقی صرف، فراتر رفته و برای زمینی کردن همۀ امور آسمانی که نهاد دین نمایندۀ آن است، مبارزه می کند. با توجه به سکولاریسم اجتماعی است که Rudolf Burger فیلسوف می گوید: " یک روحانی کاتولیک، یک خاخام یهود و یا یک امام مسلمان، همه ازدید روانی، عقب افتاده هستند. به عنوان فرد، شاید حتی خیلی هم با هوش باشند، اما بلاهت یک تولید اجتماعی است و در برابر این بلاهت باید استراتژیک پیش رفت."

ناکامی حکومت اسلامی، جامعۀ شهروندی را وامی دارد تا با تکیه بر سکولاریسم اجتماعی و با توجه به فرهنگ ایرانی و با عنایت به کارامدی قدرت دولتی، استراتژی مناسبی را بر پایۀ فرهنگ و اندیشۀ ایرانی تدوین کند. این بخت، برای نخستین بار به ایرانیان روی آورده و ما می توانیم با نجات خود از واپسماندگیِ و صغارت نهادینه شده رهائی یابیم.

 

برای نجات از "صغارتِ به تقصیر" به تعبیر کانت، باید؛

1.     علاوه بر خواست جدایی دین از دولت و سیاست، خواهان آن نیز باشیم که حکومت و دولت، هیچ دینی را به رسمیت  نشناسد. دولت، باید تمام دارایی های نهادهای دینی را به سود جامعه بازستاند و فاشیسم دینی جائی در دمکراسی آیندۀ ایران نخواهد داشت.

2.     همۀ امور تفسیرپذیر سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مردم ایران در پیوند با شهروندی و با ارجاع به قوانین سکولار و با تکیه بر شعور و خرد همگانی مورد بررسی قرار می گیرند و حل می شوند.

 

 

3. دمکراسی

 

 

حکومت مردم بر مردم که بوسیلۀ نهادهای قانونی و شهروندی تضمین می شود، پایۀ اساسی و اصلی تداوم جامعۀ شهروندی ست.

پویایی دمکراسی و نهادینه شدن آن، به فرهنگِ دمکراتیک و مناسبات اجتماعی مردم سالار وابسته ست. از همینرو، نیروهای دینی، که به متافیزیک در همۀ مناسبات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی باور دارند، مانع استقرار و نهادینه شدن دمکراسی هستند و باید از طریق قانون و توانِ دولتی مهار شوند.

در جامعۀ شهروندی و دمکراتیک " انسان سنجۀ همه چیز است1." به سخن دیگر، باید با تلاش برای گسترش فرهنگ انسان سالاری، به دنبال کنار گذاشتن فرهنگِ دین سالاری بود که در همۀ زمینه های زندگانی اجتماعی، مانع بزرگ استقرار دمکراسی ست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیرنویس:

1. این سخن پروتاگوراس، فیلسوف یونان باستان است که تا همین امروز نیز، اعتبار دارد و حکمی معاصر با روح زمان و زمانه است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:2  توسط جواد اسدیان | 



                                                                                  جواد اسدیان

 

 

صدایی زخمی    دل را تا به حاشا می‌بَرد

ساعت تا به ازل چرخیده وُ

گورستانی کبود در خاطر است

 

قدیس من

بر کتیبه ها     تنها یک نام کنده است




+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 17:17  توسط جواد اسدیان | 

 

                                                 آنا آخماتوا  Anna Achmatowa

                                                 برگردان: جواد اسدیان

 

این شعر، واپسین سرودۀ آخماتواست در دفتر کوچکِ " آیین مرگ " که سند هول آور و اندیشه برانگیزی است از جنایت های خودکامگان تاریخ.

این برگردان، پیشکش آنانی که حکومت جهل و جنون، آنان را در اندوه عزیزانشان، جاودانه داغدار کرده است. 

 

 


بار دیگر باز ساعت یادبود فرا می رسد.

شما را من می بینم، من می شنوم، شما را من احساس می کنم:

ترا، که به دشواری به سوی پنچره بردند آنان،

و کسی را که اکنون به میهن دیگر پای نمی گذارد،

و کسی را که با آن سر زیبایش لرزان

گفت: " اینجا، چنان می آیم که به خانه ام."

می خواستم آنان همه را با نام بنامم،

سیاهۀ نام ها را گرفتند اما از من ، کیست که آنرا بشناسد.

برای آنان پارچه ای پهن بافتم

از واژگانی فلاکتبار، که از آنان شنیدم.

آنان را به یاد می آورم، در هر کجا و همیشه،

نیز در بدبختی تازه ام آنان را فراموش نخواهم کرد،

و اگر دهان شکنجه برده ام را ببندند،

باز با خلق صد ملیونی فریاد بر خواهم کشید،

باشد که مرا نیز به یاد بیاورند

در شبی، پیش از آنکه مرا در گور فروبرند.

و اگر در این سرزمین کسی در اندیشه شد که روزگاری

تندیس یادبودی از من برپای کند،

من این سرور را می پذیرم باری،

اما تنها به یک شرط: تندیسه ام را برنسازند

بر لب دریا، آنجا که چشم به جهان گشوده ام من:

آخرین پیوندم با دریا گسسته است،

و نه در باغ تزار، پیشِ کَُنده های پنهان،

جایی که سایه ای اندوهناک می جوید مرا،

بل اینجا، جایی که سیصد ساعت برپای ایستاده بودم

جایی که گشاده دری نبود پیدا،

این همه، از آنکه در هراسم، شاید در مرگ   

غِژاغژ " ماروسیای سیاه "* را باری فراموش کنم،

غریو آن در منفور را،

و زاری پیران را، که به زوزۀ حیوانی زخمی می مانست.

و باشد که از پلک های سنگیِ بی نحرک

برفی که آب می شود همچون قطره های اشک فرو ریزند

و در دوردست، زندان کبوتری قُرّه کند –

و بر رودخانۀ نِوا کشتی ها آرام بگذرند.

                                             مارس 1940

 

 

* ماروسیای سیاه، نام واگن های سیاهی بودند که به کار جابجایی زندانیان می آمدند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 15:9  توسط جواد اسدیان | 



                                                                                  جواد اسدیان


عنکبوتی در کنج خلوت دیوار

وَ شهسوارِ خاطره      پیچیده در تارِ فراموشی

ندای نگاهی به بیداری وُ

هزارتوی رمز و انتظار    در کنار



+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:40  توسط جواد اسدیان | 


 

رُزا آویسلِندر  Rosa Ausländer

برگردان: جواد اسدیان

                                                               یاد ندا آقا سلطان

 

عزا

پرنده ای ست

با بال هایی

زخمی



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:4  توسط جواد اسدیان | 




                  هاینریش هاینه    (Heinrich Heine  (1856- 1797

                      برگردان: جواد اسدیان

 


به آسمان ایمانی ندارم من،

به آسمانی که آخوندک وعظ می کند؛

تنها به چشم تو باور دارم من،

که نور سپهر من است.

 

به خداوند ایمانی ندارم من،

به خدایی که آخوندک وعظ می کند؛

تنها به قلب تو باور دارم من،

که جز آن خدایی دیگر ندارم.

 

به شرورت ایمانی ندارم من،

به دوزخ و آلام جهنمی؛

تنها به چشم تو باور دارم من،

و به قلب شرور تو.



+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 13:8  توسط جواد اسدیان | 



                                                                                  جواد اسدیان

 

 

در حصار شباهت و شب

واژه ها از خاکستر خود برمی خیزند

با رنگ بلند خورشید

که می تابد بر شانۀ شیر و تیغۀ شمشیر

 باز     پُر از هیچ می شود    

دهان بهانه وُ

              سودا وُ

تردید




+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 16:33  توسط جواد اسدیان | 




                                                                              جواد اسدیان

 

 

 

بـرای زنان و مردان شجاعی که قــدر قــدرتی

دژخیمان را به سخره گرفته اند و در خیابان­ها

تـن بــه تـن در کنــار یکـدیــگر، تهـمتن های

مبارزه و آزادی هستند.

 

 

 

در هياهوهای درهم خيابانی

در زلزله های دمی چند هزار مرگ وُ

ماتم های ناگهانی

که می کوبند هر باره

                        بی قرار

                                بر در

 

در هجومِ سپاه ِ لحظه ها

که باروهای بلندِ جان را     بی امان

بر خاک می افکند

وَ در گذرگاه هر خاطره

سری بر دار می کند

من

منِ تنها     تا با توام

                       تن هام

بسيار به بسياری

 

تا با توام

در ميدانِ پر شرارِ روز و نهانِ تيرۀ شب

از زمانم     سپری ست ستبر وُ

به دستم     جمجامی ست

وَ ابرم     در وادی حال

گر چه به خود می پيچاندم      باد

باز همان ابرم

که می بارم از خود وُ

 سيراب می کنم

هر شکافِ خالی خاموش را

جوباره ای

            رودی

روان    سوی دريای دور می کنم

 

تا با توام

در ولوِله های تندِ پشيمانی

وَ در ماتم های ناگهانی هر دم

 با تار و پود تو

                 باز

                   بود می شوم

گرمای مردادی در زمهريرِ جانگدازِ تدبير

                                                می شوم

تا با توام

هيچ حنظلی نيست    در برهوتِ وهم

که شيرين نيست

 

اين است چُنين من

تا با توام من

                شيرينی  اسطوره وُ افسانه ام



+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:9  توسط جواد اسدیان | 


 

                                                     رزا آویسلندر Rosa Ausländer

                                                     برگردان:  جواد اسدیان

 

چه کسی می گوید

مردی

در ماه می زید

 

ماه بانو

رخسارش

در حجاب است

 

ترک زنی

شبانه

گریخته

از حرمسرا

 

در روزهای

             سپری شده

کجاست

خانه ات



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:31  توسط جواد اسدیان | 

 

 

                                                     رُزا آویسلِندِر  Rosa Ausländer

                                                     برگردان:  جواد اسدیان

 

 

من در جستجوی جزیره ای هستم

که در آنجا بتوان نفس کشید

و خواب دید

که انسان خوب است




+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:41  توسط جواد اسدیان | 


 

                              این شعر، سـرودۀ دوست از دست رفتـه ام،

                              رامین مولائی است  که اگر دِقش نمی دادند

                              و نمی مـردُوندندش، حالا حالا ها زنـده بود

                              و در کنار ما.                                    

                              من حـضـورش را هنــوز گـاهی در خـواب

                              احساس می کنـم و در بیـداری هـم ساعـتی

                              نیست کـه چهرۀ مهربانش را در قابِ خاطر

                              نبینم.                                             

                              نام و یادش گرامی باد!                                                                              


 

                                                                                   رامین مولائی

 


قاب عکسی است مرا از وطنم،

خون آلود،

بشکسته،

خالی مانده از تصویر

به مسیر شب و روز آویزان

                                هول انگیز.

 

هر شب و هر روز

دهشت خیز،

می درخشد ماهِ این یلدا

می دمد خورشید

بی فردا

منعکس

در قطره ای لبریز از توفان

تا ببارد باز این زنجیر

از خم مژگان

              در سکوت قاب.




+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:0  توسط جواد اسدیان | 



           جواد اسدیان

 

 

درِ خانۀ خندان­خردی قفل است

خانه ای دور     پشت کوه های بلند سال ها

پای اکنونی     خسته و سست است

با کلیدی در مشت

من اینجا مانده

                پشتِ حضور

در دورادستم




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:58  توسط جواد اسدیان | 



                                                                                    جواد اسدیان

 

 

 

نفرت می کند شرفِ شعر از بردن نام ناکسان

اگر چه روز این روزگار مثل شب سیاه ست

وین خورشیدِ من     غرقه در خانۀ غروب    

                                                  پنهان می شود  

پرهیز می کند این شعر

از غلتیدن در واژه خون خود    

شیون می کند از پژمردن در گلستانِ زیر خاکستر

از فسوسا دریغاهای سینه سوز     خلیده در ژرفای هر نگاه

از افتادن در سایه

از سکوت     در دامچاله های پشت رنگ

                                                 نیرنگ

               وحشت می کند

این شعرِ افتاده در دور     در غربت

از دور     از غربت

اگر چه می تپد نبضِ خاطر     بی قرار درتب

 

فانوس های ستاره     آخته از سقفِ بلند شب

می سوزند در صحاری تاریکی و کژدم

چونان تنور گداختۀ واژه در برهوتِ خار وُ سراب

 

غرور این شعر

دوری می کند از نام ناکسان

اگر چه روزِ این روزگار سیاه ست

 در غربتِ غروب وُ

 در لخته های سردِ یاد

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:14  توسط جواد اسدیان | 




                                                                                    جواد اسدیان

 

 

 

سایه هایی که تا به لاهوت قد برمی کشند

می ربایند مرا از من     در شب

وَ من می جویم    

                 می جویم    

وَ می خوانم مرا

با واژگانی تاول زده وُ تار    

                              در دهانی تاریک…




+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:39  توسط جواد اسدیان | 


                                                                                        جواد اسدیان

 

 

پاییز روزگار وُ

قطره های باران

می چرخند گرداگردِ دایرۀ بستۀ آب

تا بی نهایتِ رام

 

پاییزتماشایی ام

برگ ریز سبزای خود

بر خاک وُ بر هیچ



+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 17:18  توسط جواد اسدیان | 



برای افسانه

                                                                  پاول سلان  Paul Celan

                                                                  برگردان:   جواد اسدیان

 

سنگ.

آن سنگ، که در هوا دنبالش می کنم.

چشم تو، چنان کور که سنگ.

 

ما

دست بودیم،

ظلمات را خالی کردیم،

واژه ای  که از تابستان فراز آمد،

یافتیم:

گل.

 

گل ـ کورواژه ای.

چشم تو و چشم من:

در تلاشند

برای آب.

 

رویش.

جداره، دلادل

بدانسو ورق می خورد.

 

چونان این، واژه ای هنوز، و چکش ها

تاب می خورند در فضا.



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 15:34  توسط جواد اسدیان |